سلام دختر گلم

امروز اتفاقی افتاد که یاد یک خاطره از دوره راهنمایی (یا شاید اول دبیرستان) خودم افتادم.

آن اتفاق این بود که امروز قبل از ظهر در جلسه بودیم که یکی از تکنسینهای کارگاه با یک جعبه شیرینی خامه ای وارد شد و تعارف کرد، علت را پرسیدیم که گفت :"شروع امامت امام زمان" . مهندس حمید شروع کرد که :" این دیگر چه رسمی است؟ دیروز شهادت پدر امام زمان بوده و الان کی ناراحت است، ان وقت اینها شیرینی پخش میکنند! بابا ، پدرش را کشته اند ، این شیرینی دارد؟" (توضیح اینکه مدتی است روز شهاذت امام حسن عسکری را تا اذان مغرب ، تلویزیون عزا داری پخش میکند و ماتم است اما بعدش ناگهان آهنگهای شاد میزند و پیام تبریک میدهد که "آغاز امامت امام زمان مبارک باد") با گفتن این جمله یاد خاطره ای از معلم ادبیاتمان افتادم که شاید تنها شباهتش این بود که آنجا هم مفهموم مرگ بود و بی خبری، خاطره یک نگاه معنی دار که امروز یک دفعه از تاریکخانه ذهنم بیرون آمد و خیلی شفاف شروع کرد به درخشیدن:

آنروز خاطرم هست که امتحان انشاء داشتیم و موضوع هم (اگر اشتباه نکنم) "نامه ای به یک پدر شهید" بود (یک توضیح دیگر: زمان جنگ - که هنوز هم مصطلح و بهضا برای کشته شدگان نیروهای انتظامی و نظامی استفاده میشود- در خبرهای رسمی وقتی میخواستند به خانواده یک شهید، پیام بدهند، میگفتند که "تبریک و تهنیت میگوییم" و حرفی از تسلیت نبود و من هم میخواستم روی همین دو واژه تاکید کنم و نمره خوب بگیرم!) رفتم و از معلم مان پرسیدم که تفاوت معنی تبریک با تهنیت چیست؟ پاسخ داد که برای چه میخواهم و من هم گفتم که برای توضیح عبارت "تبریک و تهنیت به خانواده شهدا" میخواهم استفاده کنم، خوب خاطرم هست که گفت تفاوتی ندارند و نگاه خیلی معنی داری به من کرد، نمیتوانم نگاهش را توصیف کنم، یک نگاه سنگین و معنی دار که من فقط همین را فهمیدم که اصلا سوالم سوال نبود، الان فکر میکنم که سوالم با مفهموم زندگی "متنافر" بوده و همین بوده معنی آن نگاه سنگین و معنی دار. نگاه معلمی که نمیداند (یا شاید هم نمیتواند) به شاگرد توهم زده اش که فقط به فکر گرفتن نمره است، بگوید که گول این تبلیغات را نخورد و بداند تبریک گفتن به پدری که فرزندش را از دست داده، بیشتر از آنکه قلب و دل آن پدر را آرام کند، به درد آرام کردن دیگرانی میخورد که آن را میشنوند تا نگران نشوند از اینکه خودشان هم همین بلا سرشان بیاید.

در آن فضای تبلیغات زده زمان جنگ، پاسخ سوالی که فقط از ذهن یک بچه مدرسه ای تحت تاثیر تبلیغات و بدون اطلاع از عشق پدر و فرزندی میتواند تراوش کند، چه پاسخی میتوانست داشته باشد؟

معلم مان آقای امامی افشار بود (اگر اشتباه نکنم) ولی چهره اش در پاسخ به آن سوال، جلوی چشمم است. اگر زنده است خدا نگهداردش و اگر به رحمت خدا رفته، خدا بیامرزدش.

امیدوارم تو در بزرگی هیچ وقت به این فکر نکنی که مرگ به زندگی ارجحیت دارد یا مجبور نشوی که اینطور فکر کنی.

بابا