سلام دختر گلم

امشب میخواهم یک نامه کمی سخت که اصلا مناسب سن و سالت نیست، برایت بنویسم، خیالم راحت است که فعلا نمیخوانی و امیدوارم وقتی که خواندی .... بگذریم؛ قبلا برایت گفته بودم که از زمان دانشگاه، یکی از کتابهایی که خیلی دلم میخواست وقت کنم و بخوانم، کتاب " دریای ایمان" بود و تازگی برایش وقت گذاشتم و خواندم. راستش یکی از دلایلی که خواند این کتاب را خیلی جدی دنبال نکردم این بود که یکی از دوستان آ« موقع به نام "حسین" وقتی ازش پرسیدم که حرف حساب این کتاب چیه؟ گفت:" هیچی تهش نتیجه گرفته که احتمالا یک عیسی مسیح وجود داشته که یک حرفهایی زده!" و همین بود که با خودم فکر میکردم که این کتاب یک تحلیل تاریخی در مورد مسیحیت است ولی کاملا اشتباه میکردم و به نظرم آن حسین آقای دوستم هم یا کلا نفهمیده بود یا اینکه خواسته بود من را سنگ قلاب کند. به هرحال برداشت من از کتاب را برایت مینویسم تا اگر دلت خواست و دوست داشتی، با این خلاصه بروی و اصل کتاب را بخوانی، اگر هم دوست نداشتی که هیچ.

ناواقع گرایی دینی

کتاب، توضیح روش و منشی است که آنرا "نا واقع گرایی دینی" مینامد و بعنوان مقدمه روی این موضوع تاکید میکند که برداشت و درک ما از واقعیتها 2 محدودیت بزرگ دارد اول اینکه ما مجبوریم از دریچه ذهنمان به واقعیتها نگاه کنیم و نمیتوانیم خودمان را از بازی های ذهنی و محدودیتهای آن خلاص کنیم و به همین دلیل هرچه که ما درک میکنیم کاملا بشری و انسانی است و اساسا ما چیزی ورای قوت درک ذهن خودمان را نمیتوانیم درک کنیم یا بعبارت دیگر هرچه که درک میکنیم ، ساخته و پرداخته ذهن خودمان است و راه دیگری هم برای شناخت نداریم و دوم اینکه برای بیان آنچه که درک کرده ایم، اسیر محدودیتها و بازیهای زبان خودمان هستیم.(این دو موضوع را با مثالهای فراوان و بیان سیر تاریخی فلسفه و مروری بر دیدگاه های فلاسفه بزرگی مانند کانت، دکارت، کیر که گور، شوپنهاور ، نیچه و در نهایت وینکن اشتاین توضیح میدهد.)

در واقع در این نگاه، بجای اینکه ابتدا وارد استدلال برای معتقدات دینی (مثل وجود خدا) شوند و انواع استدلالها را بیاورند یا پاسخ به مخالفان بدهند به این میپردازند که اساسا ما چه چیزهایی را میتوانیم بشناسیم و محدودیتهای شناخت ما چیست و آن وقت به شناخت خداوند و باقی مسائل میرسند. با این مقدمه پرواضح است که نتیجه این دیدگاه پذیرش محدودیتهای بسیار در شناخت و احتیاط فراوان در پذیرش احکام و از همه مهمتر سهل گیری در برخورد با مخالفان و منتقدان است چون وقتی ما همه داریم از موضوعات بشری و انسانی صحبت میکنیم ( ونه از واقعیتهای ماورایی که اصل و اساس آنها فقط در اختیار عده مشخصی است) و ضمنا محدودیتهای شناخت خودمان را میدانیم قاعدتا باید از مخالفان و منتقدان متشکر باشیم که زمینه نقد اندیشه های ما را فراهم میکنند و اشتباهاتمان را نشان میدهند تا آنها را بر طرف کنیم.

نکته دیگری که در کتاب روی آن تاکید میکند این است که حالا که اعتقادات دینی هر دین، یک موضوع بشری و انسانی است پس زیاد تفاوتی نمیکند که کدام اعتقاد را قبول داشته باشیم و مهم این است که چقدر آن اعتقادات باعث میشود در زندگی اخلاقی تر زندگی کنیم و هرچه زندگی اخلاقی تر، آن اعتقادات مناسب تر و قابل قبول تر.

داستان کوتاهی در کتاب هست که خیلی در ذهن من جا گرفته و برایت میگویم چون به نظرم این داستان به طرزی زیبا و با ظرافت، کل مدعای کتاب را بیان میکند:

در زمانهای قدیم پیرمردی بود که یک انگشتر داشت که به او راه درست را نشان میداد و همراه خیر و برکت زیاد بود ، طوری که هرکس آنرا در دست میکرد مورد قبول و احترام مردم میشد. این پیرمرد 3 پسر داشت و قبل از مرگ 2 انگشتر دیگر هم درست مثل انگشتر اصلی درست کرد و به هریک از پسران یک انگشتر داد و به کسی نگفت که انگشتر اصلی کدام است، پس از مرگش بین پسران اختلاف افتاد و هریک ادعا میکرد که انگشتر اصلی در دست اوست و مردم را به سوی خودش فرا میخواند ولی بین انگشترها هیچ تفاوتی نبود و کسی نمیتوانست اصل را از بدل تشخیص دهد بنابراین راهی برای پسرها نماند جز اینکه با عمل خودشان ، نشان دهند که انگشتر اصلی در اختیار کیست و به این صورت رقابتی افتاد بین ایشان برای انجام کارهای درست و خوبی به دیگران تا نشان بدهند که انگشتری که دارند، اصلی است.

امیدوارم توانسته باشم درک درستی از کتاب را انتقال دهم و اشتباه نکرده باشم. این کتاب خیلی ذهنم را مشغول کرده است و نمیشد از آن ننویسم و احتمالا باز هم به آن اشاره خواهم کرد.

بابا