سلام دختر گلم

امشب بعد از مدتها رفته بودیم خانه مامان جون و باباجون ، آخر چند ماهی بود که رفته بودند شهرستان و نبودند. بعد از ظهر تو و عمه طاهره شروع کردید به توپ بازی ولی عمه طاهرا خیلی حوصله نداشت، از دیروز صبح رفته بود سر کار تا امروز ظهر یعنی 32 ساعت شیفت آنهم در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان که کار خیلی پراسترس و سختی است، تاثیر اینکار در عمه طاهره هم کاملا مشخص است ، از قبل لاغرتر و خسته تر و البته همیشه هم مریض است.

بگذریم ، مدتی که از بازی تو و عمه طاهره گذشت و داور باباجون و بعدش هم مامان بودند، گفتی که میخواهی داور بازی باشی و من و باباجون شروع کردیم به توپ بازی و تو هم داوری بودی که در دفتر خودت امتیازهای هر نفر را ثبت میکردی و برای هر گل، یک ستاره میگذاشتی زیر علامت آن فرد، این هم عکسهایش:

اما جالبی قضیه اینجا بود که تو کاملا طرف من بودی و بنده خدا باباجون وقتی گل هم میزد، این من بودم که ستاره میگرفتم یا وقتی میزدم به لبه مبل (مثلا تیر دروازه) تو از من قبول میکردی ولی وقتی باباجون گل میزد، میگفتی که باید دو تا بشه تا ستاره بگیره ؛ وقتی هم که اعتراض میکردیم که داور باید انصاف داشته باشه و بیطرف باشه ، میگفتی: " هرچی داور بگه همون درسته!"

اون موقع نه ولی الان که دارم برات نامه مینویسم به این فکر افتادم که نکنه وقتی بزرگ بشی به این دیدگاه واقعا اعتقاد پیدا کنی که یک مقام یا فردی هست که هرکاری که بکند، درست است و قابل چون و چرا نیست؟! بعضی وقتها که توی وبلاگها میگردم خیلی از این جور آدمها را میبینم که به نظرشان یک فرد عادی که یک عده فرد عادی دیگر فکر میکنند فرد مهمی است، آنقدر قداست دارد که حاضرند ته مانده غذایش را بجای دارو بخورند و یا با دیدنش از نزدیک، گریه میکنند و از خود بیخود میشوند و احتمالا حاضرند به فرمانش هر کاری انجام دهند چون به نظرشان او همان داوری است که "هرچی بگه همون درسته" و یا حداقل تنها نماینده برحقش است.

فکر ترسناکی است نه از این بابت که ممکن است تو به این اعتقاد برسی، از نظر من هرکسی حق دارد که به هرچه که میخواهد اعتقاد داشته باشد ولی اینکه ممکن است بعد از این اعتقاد ، بازیچه دست آن فرد شوی و بخاطرش از همین کارها که الان آن عده میکنند، انجام بدهی و اصلا فکر نکنی که کارت غلط است ، میترسم و اگر اینطور شود خودم را نخواهم بخشید ....

البته واقعش با این روحیه قد و یکدنه ای که تو داری و حرف هیچکس را گوش نمیکنی و ما هم سرکوبش نمیکنیم (هرچند به سختی و کلی دم فرو خوردن و در دلمان ریختن) و اینکه من و مادرت اصلا بنا نداریم که تو را آنطوری بار بیاوریم بعید است که به این راحتی گول چنین افکار و عقایدی را بخوری ولی خب باید مواظب باشیم که این حرفهای امروزت در حد همان بازی های کودکانه بماند و تبدیل به چیز دیگری نشود.

راستش را بخواهی اگر الان بخواهم نگرانیم را بیان کنم بیشتر از اینکه نگران این باشم که فکر کنی کسی آن داور فعال ما یشاء است و به خدمتش درآیی، نگرانم که نکند فکر کنی که خودت آن داور هستی و دیگران را وادار کنی که به حرفت گوش کنند !!چشمک

خوش بخوابی

بابا