سلام دختر گلم

امروز در شرکت از صبح تا عصر تقریبا بیشتر وقتم به گوش کردن حرفهای پرسنل گذشت. صبح اول وقت رفتم به جلسه ای با نفرات جدید که ببینم وضعیت آموزش ایشان چطور بوده است. نگرانی اصلی ایشان به نظر میرسید کمبود آموزشها بود و بعدش هم پیمانکار بودن بعضی از ایشان . تا ساعت 9 آنجا بودم و قرار شد که پیگیری کنم تا مشکلاتشان کمتر شود ولی خیلی از درخواستهایشان نیاز به تایید مدیران ارشد و یا حتی مدیرعامل شرکت دارد که کار راحتی نیست.

بعد از آنهم دو نفر دیگر از پرسنل آمدند برای گلگی از قوانین وام در شرکت و تقاضا برای شفاف شدن قوانین و اطلاع از آنها که باز هم قول دادم با مسئولین وام صحبت کنم و نتیجه را به ایشان بگویم. در این صحبت متوجه شدم یکی از ایشان خانواده شهید است و از این موضوع ناراحت بود که میگفت در بعضی قوانین شرکت برای خانواده شهدا امتیاز خاصی در نظر گرفته شده است ولی رعایت نمیشود و نظرش این بود که حالا که اجرا نمیشود بهتر است از قانون هم حذف شود. وقتی فهمیدم که پدرش شهید شده است یک کم هول شدم چون نمیدانستم باید مثلا به سبک معمول که کسی به فوت پدرش اشاره میکند، تسلیت بگویم یا نه. دست آخر هم چیزی نگفتم و اشاره ای به این موضوع نکردم و حرفهایمان را زدیم و تمام شد.

بعد از رفتن ایشان یکی از پرسنل آمد که مشکل پوستی دارد و میخواست که محل کارش عوض شود تا مشکلش کمتر شود. کف دستش پر از زخمهایی بود که قبلا هم دیده بودم و ناشی از حساسیت به مواد شیمیایی داخل تولید است. راه حلی برایش نداشتم و فقط قول دادم که پیگیری کنم. راه حل این مساله مشخص است اما چه کنم که آقای معاون، موافق آن نیست و بعضا مطرح میکند که بهتر است کسانیکه مشکل دارند از شرکت بروند تا جابجا شوند و به محل دیگری بروند. البته دلیل این اظهار نظرش این است که نگران است افراد زیادی بخاطر تغییر شغل ، خودشان را به مریضی بزنند و کار از کنترل خارج شود ولی خب برای این بنده خدا و حدود 10 نفر دیگری که مشکلات جسمانی دارند باید کاری بکنیم، گذاشته ام یک روز که حال و حوصله اش بیشتر بود با او صحبت کنم تا شاید قبول کند که ایشان را به کارهای ستادی تر جابجا کنیم و مشکلشان حل شود.

اینها بود تا ناهار. بعد از ناهار رفتم به یکی از سالنهای تولید برای پیگیری کاری که یکی از پرسنل آمد و از من پرسید که برایش چکار کرده ام. اولش خاطرم نیامد ولی بعدش یادم آمد که او هم 2 هفته پیش آمده بود برای مطرح کردن مشکل گوشش که به مرور افت شنوایی گرفته و پزشک هم تنها راه حل را تغییر محل کار به جایی کم سرو صداتر دانسته است. به او هم گفتم که باید فرصت بدهد که من در موقعیت مناسب مساله را با معاون تولید مطرح کنم تا شاید راضی شود و بتوانیم برای او و چند نفر دیگری که مشکل دارند، راهی بیابیم.

از سالن که به اتاقم برگشتم ، ساعت حدود 3:30 بعدازظهر بود. یک کم که گذشت یکی از پرسنل خدماتی به اتاقم آمد و تقاضا داشت که محل خدمتش از بخش مونتاژ به ماشینکاری تغییر کند که شیفتی است و او بتواند در هفته ای که شیفت شب است ، مراقب مادرش باشد که دیابت دارد و نیاز به مراقبت بیشتر و دائمی . نپرسیدم که چرا مادرش باید یک نفر پیشش باشد و فقط از او خواستم که نظر مثبت مدیرمونتاژ را بگیرد که سریع رفت و اینکار را کرد؛ حالا باید فردا صبح ببینم اگر مشکل دیگری نباشد بگویم که جابجا شود و مشکل این یک نفر لااقل حل شود.

نمیدانم وقتی بزرگ شوی ، چه کاری میشوی و آیا اصلا علاقه داری که در یک سازمان نسبتا بزرگ مانند شرکت ما ، در جایگاه یک مدیر با حدود 250 نفر پرسنل مثل من قرار بگیری یا نه ولی اگر اینطور بود یادت باشد که خوب گوش کردن ، یکی از مهمترین مهارتهایی است که حتما باید یک مدیر خوب داشته باشد. من هم سعی خودم را میکنم که اگر نمیتوانم مشکلات نفرات را حل کنم لااقل با خوب گوش کردن، تا حد ممکن به ایشان آرامش بدهم و البته بعدش هم سعی میکنم که مواردی که به نظرم جای پیگیری و صحبت دارد را پیگیری کنم و به نتیجه برسانم ولی حتی اگر نتوانم کاری برایشان بکنم، همینکه برایشان احترام قائل شده ام و به حرفشان گوش کرده ام ، برایشان مهم است و با رضایت خاطر بیشتری از پیشم میروند. احترام گذاشتن به دیگران ، خصوصا افراد زیر دست و کارگر که دیگران به حرفشان خیلی گوش نمیدهند، تقریبا با هیچ چیزی جایگزین نمیشود. به نظرم احساس اینکه مدیرت دنبال کار تو است و سعیش را میکند، یکی از مهمترین احساساتی است که باعث رضایت شغلی پرسنل میشود و این مستقل از این است که کارهای مدیر به نتیجه مورد نظر پرسنل برسد یا نه. اگر اشتباه نکنم تحقیقاتی که در مراکز مدیریتی بزرگ دنیا انجام شده هم همین موضوع را تایید میکند که اولین اولویت پرسنل که از مدیرشان انتظار دارند، احترام گذاشتن به ایشان و پیگیری مشکلاتشان است و آنقدر که این موضوع برایشان مهم است، به نتیجه رسیدن درخواست شان مهم نیست.

امیدوارم چه مدیر بودی و چه نبودی، موفق و خوشبخت باشی و دیگران دوستت داشته باشند.

بابا