سلام دختر گلم

امشب میخوام دو تا ماجرای واقعی برایت تعریف کنم که البته مناسب سن الانت نیست ولی خب از اونجا که این نامه رو وقتی بزرگ شدی میخونی ، فکر کنم بد نیست که با هم در موردش حرف بزنیم و نظر بابا رو در موردش بدونی:

چند شب پیش توی مترو ایستاده بودم که دو نفر جلوی من شروع به صحبت کردند و منهم ناخواسته صحبتهایشان را شنیدم، شاید هم کمی بلندتر از معمول حرف میزدند که دیگران بشنوند.

داستان مرد اول:

" چند وقت قبل یک SMS بهم رسید که توش یک نفر نوشته بود:"مهدی جون، ترخدا من رو ببخش، عصبانی شدم نفهمیدم." من هم جواب دادم که "اشتباه گرفتید" ، دوباره جواب داد" من که گفتم اشتباه کردم حالا دیگه منت کشی رو هم قبول نمیکنی؟" و دوباره من نوشتم که "لطفا شماره را کنترل کنید، اشتباه گرفته اید" ولی از اون طرف بازهم خواهش و التماس که "ترخدا من رو ببخش" و" زنها برای منت کشی آفریده شده اند" و" به خدا مامانت شروع کرد" و از این حرفها تا اینکه بالاخره بعد از چند تا SMS متوجه شد که واقعا اشتباه گرفته و بعدش SMS داد که "میشه با شما صحبت کنم خیلی دلم گرفته؟" من هم به همون شماره زنگ زدم ولی تا گفتم سلام، یک کم مکث کرد و تلفن رو قطع کرد، بعدش دوباره پیام داد که "وقتی صداتون رو شنیدم، خیلی ترسیدم" و من هم که دیگه ترسیده بودم این رابطه کار دستم بده و خانومم متوجه بشه، بهش جواب دادم که دیگه با من تماس نگیرید، جواب داد:"باور کنید من از اون زنها نیستم، میشه بعضی وقتها برای درددل بهتون پیام بدم؟" که جواب دادم "خیر" و آخرین پیغامش این بود که"کاش شوهر من هم یک ذره غیرت و توجه شما رو داشت، خوش بحال همسرتون، نه اینکه همش چشمش دنبال زنهای دیگس" و دیگه من جواب ندادم و موضوع تمام شد. لهجه اش مشخص بود که شهرستانی است."

داستان مرد دوم:

" اینکه چیزی نیست، چند روز قبل یک SMSبه من رسید که " سلام داداشی، اصفهان خوش میگذره، من سودابه ام و این شماره جدیدمه" من هم جواب دادم که " اشتباه گرفتید" ، نوشت " مطمئنید؟" ، گفتم"بله"، بعدش نوشت" میتونم بپرسم اهل کجا هستید؟" که من جواب دادم"نه!" ، بعدش نوشت "مرسی و خداحافظ ، به انگلیسی" من هم جوابی ندادم، دوباره نوشت "B.....y" یعنی خداحافظ با صدای بلند که یعنی دیگه دارم میرما اگه کاری داری بگو، من هم چیزی جواب ندادم، دست آخر یک پیام بهم داد که "ارزش زندگی به چیزهایی نیست که به دست می آوری، به قلبهایی است که بدست می آوری" و من هم ادامه ندادم و ماجرا تمام شد. میخواستم بهش بگم: خانوم تو دنبال داداشت میگردی یا میخوای عمل قلب باز انجام بدی؟" و خندیدند.

 به نظر آن دو مرد این ترفند جدید بعضی زنهاست که در یک SMS به یک شماره تصادفی مشخص میکنند که خانم هستند و اشتباهی پیام را فرستاده اند و به این صورت باب آشنایی را باز میکنند؛ البته به نظر من آن زن اولی مشخص بود که اشتباه گرفته و الان هم دنبال آشتی با شوهرش است اما زن دوم کاملا با این تئوری همخوانی داشت.

همزمان با این داستانها ، در یکی از وبلاگهایی که سر میزنم (منتظر نی نی) خانم نویسنده آنجا ، از نگرانی خودش نوشته بود به خاطر برخوردهای "بیش از حد صمیمی" یکی از همکلاسیهای کلاس زبان شوهرش و نگران بود که نکند این برخوردهای صمیمی ، از حد برخوردهای عادی در یک مهمانی دوستانه، فراتر برود و نگران زندگی اش بود یا از برخورد توهین آمیز مردهایی نوشته بود که با دیدن یک خانم هرچه که فکر میکنند را به او نسبت میدهند و مزاحم میشوند و ... راستش کاملا خانم "منتظر نی نی" حق دارد، در هر خیابان و هر زمانی که در خیابان راه بروی حتما متوجه نوع نگاهها یا حتی برخوردهای زننده ای که متاسفانه در اکثرش مردها آغازگر هستند، میشوی؛ برای من که ناراحت کننده است خصوصا که بعضی از این برخوردها با دختر بچه های کم سن و سال است و از آن بدتر اینکه بعضا میبینم که آن دخترها از این برخوردها خوشحال هم میشوند و با هم میخندند، انگار آنرا میگذارند به حساب بزرگ شدن یا جذاب بودن و ...

بعد از آن خیلی به این فکر میکنم که این نتیجه چه رفتارهایی است؟ من متخصص نیستم اما به نظرم این رفتارها نتیجه طبیعی نگاه یک جامعه مردسالار است به جنس "زن" ، وقتی در وجود زن بجز جاذبه جنسی چیزی ندیدی و خواستی که این "منبع غیر قابل کنترل جاذبه جنسی" را از زندگی مردهایی که "همه بار جامعه روی دوش ایشان است"دور کنی تا "فقط به اندازه مورد نیاز و کنترل شده" از آن بهره ببرند و فرصتی برای "باقی وظایف مهمشان" هم داشته باشند، نتیجه اش همین است، در چنین فضایی کم کم خود زنها هم مهمترین ویژگی خودشان را "داشتن جاذبه جنسی برای مردها" می بینند و همه وقتشان یا به کنترل آن میگذرد و سرکوبش و یا آنرا بر سر کوی و برزن جار میزنند و دلربایی میکنند، متاسفانه حواس کسانیکه این قدر محدودیت در روابط زن و مرد را تبلیغ و دستور میکنند، حواسشان نیست که این یعنی بزرگترین ویژگی زن ، جنسیت اش است و نیتجه اش همین میشود که همه مردها و زنها به یکدیگر به همین دید، نگاه میکنند و رفتارهایی متناسب همین دیدگاه از خودشان بروز میدهند و آقایان، که نگران کیان اخلاقی جامعه هستند، مجبور میشوند که برخورد شدیدتری بکنند و این یعنی تشدید آن دیدگاه "جنسیت زده" و ... خلاصه که در یک دور باطل گرفتار شده ایم که نمیدانم آخر و عاقبتش چه میشود.

وقتی در وجود زن، فقط جنسیت دیده شد و فقط به آن بها داده شد، چون همه نیازهای روحی انسان را برآورده نمیکند، نتیجه اش میشود زنهایی که با همین "تنها سلاح و ابزاری که دارند و همه آنرا به رسمیت میشناسند" به دنبال توجه و محبت میگردند و حاضرند برای بدست آوردنش روی شخصیتشان قمار کنند و این قمارشان متاسفانه فقط روی شخصیت خودشان نیست، عملا روی شخصیت کل جامعه دارند قمار میکنند و چه بی مهابا اینکار را میکنند.

نمیدانم، شاید هم این زنها خودشان قربانی دامهای زنانه دیگری شده باشند و شاید هم گول دام های مردانه ای که ، متاسفانه کم هم نیست، را خورده اند و الان دنبال انتقام گرفتن باشند یا شاید هم اینکار را یک تفریح بی ضرر میبینند با هزینه کم که میتوانند مدتی را وقت بگذرانند و شاید هم ... ولی هرچه که هست نشانه آسیب است، آسیبی که سیاستهای فرهنگی غلط به ما تحمیل کرده است و الان داریم چوبش را میخوریم و متاسفانه سیاست گذاران هم بجای قبول اشتباه و اصلاح آن، فقط تازیانه تنبیه و جریمه را بیشتر و محکمتر بلند میکنند ، غافل از اینکه اگر فقط تازیانه جواب میداد ، نیازی به بهشت خدا نبود و همان جهنم برای اصلاح مردمان کافی بود.

ببخشید که نامه امشب هم طولانی بود و هم "غیر بچگانه" ولی خب چند روزی بود که این نوشته ها در سرم میچرخید و بهترین کار این بود که بیایم و اینجا برایت بنویسم، به این امید که وقتی بزرگ میشوی و اینها را میخوانی ... هیچی ، یک لحظه یادم رفت که قرار است تو فقط اینها را بخوانی و این حداکثر آرزویی معقولی است که میتوانم داشته باشم، آخر میترسم که آرزو کنم با من موافق باشی و بعد، این آرزو برآورده شود (مثل کارتونهایی که یک دفعه یک غول جادویی ظاهر میشود و میپرسد:"چه آرزویی داری تا برآورده کنم؟") اما وقتی برآورده شد، مشخص شود که آرزوی درستی نبوده و من اشتباه کرده ام و عذاب وجدان بگیرم که کاش آرزو نمیکردم که پرنیانم با من موافق باشد. اینها نظرات بابا است، تو هم باید نظر خودت را داشته باشی و به همان عمل کنی.

امیدوارم تو جوری بزرگ شوی که خودت راه درست را تشخیص بدهی و مسئولیت کارهایت را به عهده بگیری و البته از روی کمبود محبت و نیاز به جلب توجه یا انتقام و ... تصمیم نگیری و دست به هیچ کاری نزنی.

خوش بخوابی

بابا