سلام دختر گلم

مدتی بود دستم به نامه نوشتن نمیرفت، مادرت نشسته بود و بعضی از نامه های قبلی را خوانده بود و نگران شده بود که بعضی از آنها تند است، من هم ترجیح دادم مدتی را کمتر نامه بنویسم .

بگذریم، دیروز روز شلوغی بود و من ساعت حدود 10 شب به خانه رسیدم. بعد از ظهر برای جلسه ای آمدم به دفتر مرکزی شرکت در خیابان میرداماد؛ جلسه جالبی بود و من علت اصلی حضورم در جلسه (فارغ از موضوع جلسه) حضور یکی از همکاران شرکت مادر است که انصافا در کار خودش حرفه ای و متخصص است، ایشان در قسمت قراردادهای شرکت مادر کار میکند و تجربه زیادی از مذاکرات با طرفهای خارجی و نوشتن قرارداد با ایشان دارد و هر جلسه من از نکته سنجی و دقت ایشان لذت میبرم و یاد میگیرم. دیروز هم همین طور بود و من از وقت جلسه کلی استفاده کردم البته یکی دیگر از همکاران هم بود که بی دلیل به نکته ای گیر داده بود و اصرار میکرد که عاقبت هم با درایت همان همکار قبلی جلسه جمع و جور شد؛ در این وضعیت اقتصادی که همه میدانیم این همکار مان ناراحت بود که چرا "ال سی دی" خریداری شده برای اتاق جلسات بجای 70 اینچی ، 36 اینچی است و اصلا انگار در باغ نبود و معلوم نبود چرا بی دلیل با بقیه مخالفت میکند.

از آنجا با مترو حرکت کردم که بروم سمت میدان آزادی ، خیلی شلوغ بود طوری که من اول در ایستگاه دروازه دولت پیاده شدم که سوار مترو به سمت آزادی شوم ولی از بس که شلوغ بود برگشتم و رفتم میدان امام خمینی که از آنجا با خط صادقیه بروم.

توی متروی اول صحبتهای دو جوان توجهم را جلب کرد؛ البته حرفهایشان را کامل نمیشنیدم ولی همان قدر که شنیدم هم جالب بود:

اولی: به نظرت شهید فهمیده چی توی فکرش بود که آنطور خودش را فدا کرد؟

دومی: هیچی ، فقط "جو"

اولی: فقط جوّ، یعنی جوّ گیر شده بود؟

دومی :آره .... (بعدش پیاده شدم و بقیه اش را نشنیدم)

البته قبل از پیاده شدن ، برگشتم تا طرز لباس پوشید و قیافه شان را ببینم ، هر دو خوش لباس بودند و صورتشان را هم اصلاح کرده بودند، برایم جالب بود.

توی متروی بعدی هم یک آقایی جلوی من بود که از شلوغی داخل مترو ناراحت بود، کنارمان چند نفر داشتند با لهجه شهرستانی صحبت میکردند که این آقا برگشت به سمت من و گفت: توی شهرستان کار نیست، همه هجوم آورده اند پایتخت، خیلی وضع مردم خرابه. گفتم: فعلا که آقایون فقط مواظب حقوق هسته ای هستند انگار ما حقوق دیگه ای نداریم. گفت: میترسم این هسته توی گلومون گیر کنه و خفه شیم. با خنده گفتم: فعلا که گیر کرده و هر دو خندیدیم. موقع پیاده شدن توی ایستگاه آزادی به من گفت: خوش بحال شما که زودتر از ما به آزادی رسیدی. من هم با خنده جواب دادم: شما هم میتونید اینجا پیاده شوید و به آزادی برسید. هر دو خندیدیم و من پیاده شدم.

توی همین مترو کنارمان مردی با همسرش ایستاده بود و هر دو دستش را باز کرده بود و توی آن شلوغی هم میله گوشه صندلی را گرفته بود و هم میله وسط واگن را. همسرش هم برای تعادل خودش ، یقه لباس مردش را گرفته بود و من فکر میکردم که تنها هستند؛ ناگهان یک صدای ظریف و بچگانه آمد که :"مامان خسته شدم پس کی میرسیم؟" مادرش جوابی داد ولی من هرچه کردم که بچه را ببینم نشد، ولی همینطور بچه ناراحت بود و مادرش هم دلداریش میداد و برای من واقعا سوال شده بود که توی آن شلوغی، بچه کجاست. دم رفتن متوجه شدم که بچه روی زمین و زیر پای پدر و مادرش روی زمین نشسته است. خیلی تعجب کردم آخر خیلی شلوغ بود حتی یکبار دم یکی از ایستگاهها مادرش گفت :"بلند شو الان توی شلوغی خفه میشوی" ولی بچه بلند نشد.بچه صدای خیلی ظریف و نازی داشت و خیلی دوست داشتم صورتش را ببینم ولی نشد. پدرش مشخص بود که کارگر ساختمانی است ، از دستهای پینه بسته و انگشتانش که جای مصالح ساختمانی رویش بود، فهمیدم.

در متروی برگشت هم از بس که خسته بودم بجای ایستگاه "دروازه دولت" در ایستگاه "دروازه شمیران" پیاده شدم، توی این مترو هم چند فروشنده بودند که آخر وقت شوخی شان گرفته بود و کارهای جالبی میکردند که مسافران خنده شان میگرفت مثلا سه نفری دنبال هم راه می افتادند و با صدای بلند و همزمان ، جنسی که داشتند را تبلیغ میکردند، یکی کفی کفش میفروخت، یکی باتری قلمی و دیگری هم لواشک لقمه ای، برای آخر وقت کار جالبی بود و همه را به خنده انداختند.

ساعت حدود 10 که رسیدم خانه، خواب بودی من هم پایم خیلی درد میکرد و از شدت خستگی حتی دوش نگرفتم و خوابیدم. امروز هم پایم درد میکرد. تا الان که کمی بهتر شده ام. توهم که حسابی مامان را اذیت کرده بودی و من دعوایت کردم ولی آخرش بخشیدمت و برایت قصه گفتم تا بخوابی.

خوش بخوابی

بابا