سلام دختر گلم

دیشب که نوشتم لجبازی بعدش فکر کردم که خیلی بی انصافی است که از مهربانیها و شیرین زبانیهایت ننویسم، امشب که دیرتر آمدم (حدود 9 شب بود که رسیدم) بیدار مانده بودی که مرا ببینی ، آمدی بغلم و گفتی :"بابا وقتی شنیدم میخواهی عمل کنی، گریه ام گرفت" بعدش مادرت گفت که واقعا وقتی مامان به تو گفته که بابا میخواهد عمل کند، اشک توی چشمهایت جمع شده و بغض کرده ای.خلاصه که امروز لجبازی نکرده ای و اوضاع بر وفق مراد بوده است.

در کلاس زبان هم دو سه تا از پسرهای کلاس به مادرهایشان گفته اند که "میخواهیم با پرنیان ازدواج کنیم"!!! و فراز که با مادر بزرگش می آید به او اصرار کرده که یک گل مصنوعی بردارد و به آن عطر بزند و برای تو بیاورد و همین کار را هم کرده بوده، سامان (برادر سارینا) هم همینطور ، به مامانش گفته که بزرگ که بشوم میخواهم با پرنیان ازدواج کنم و عاشق پرنیانم. خدا بخیر کند ، با این وضع و اوضاع فکر کنم از الان باید به فکر جهاز برایت باشیم ! نمیدانم چکار کرده ای یا چه اتفاقی افتاده که یک دفعه همه عاشقت شده اند ولی یادت باشد که من و مامان از خیلی وقت پیش ، حتی قبل از بدنیا آمدنت، عاشقت بوده ایم و هستیم.

خیلی دوستت دارم

بابا