سلام دختر گلم

امروز بعد از 4 روز میتونم برات نامه بنویسم. روز  شنبه عمل کردم و یکشنبه هم مرخص شدم ولی حالم طوری نبود که بتونم برات نامه بنویسم. تا دیروز عصر که رفتیم مطب دکتر و پانسبانی که داخل بینی ام بود را در آورد، نمیتوانستم کاری انجام دهم، حوصله اش را نداشتم با یک بینی بزرگ و بادکرده و احساس بدی که داشتم، بگذریم الان بهترم هرچند هنوز کاملا سرحال نیستم و نمیتونم به کارهایی که فکرش را کرده بودم ، بپردازم. دروز موقع در آوردن پانسبان هم خیلی دردم آمد.... راستش چند تا کتاب و کلی کارهای اداری و شخصی را گذاشته بودم که در مدت استراحت بعد از عمل انجام بدهم ولی امکانش نبود. هم درد داشتم و هم بیحوصله بودم.

قبل از عمل میخواستم برایت از چیزهایی بنویسم که توی سرم بود ولی ننوشتم چون میترسیدم که مامانت وقتی من نیستم، برود و بخواند و ناراحت شود ، به مرگ فکر میکردم و اینکه چقدر بیهوشی شبیه به مرگ است و بعد دیدم که خیلی از مرگ نمیترسم ، به این فکر میکردم که "پس چرا میگویند که مرگ خیلی ترس دارد؟" من هم که خیلی عارف مسلک و اهل دل و از این جور چیزها نیستم که بگویم چون خیلی کارم درست است، از مرگ ترسی ندارم، پس قضیه چیه؟ دقیقا نمیدونم ولی شاید دلیلش اینه که انتظار ندارم بعد از مرگ، اتفاق بدی بی افته ، قبلا هم برات نوشتم که من هر وقت به مرگ فکر میکنم بیشتر نگران تو  و مامانت و دیگرانی هستم که به من وابسته هستند و از نبود من دچار زحمت و ناراحتی میشوند والا برای خودم نگران نیستم، فکر میکنم اونقدرها آدم بدی نیستم که خدا با اون بزرگیش، حتی اگه بخواد و قرار باشه که حساب و کتاب بکنه، ما رو بدهکار کنه و بخواد تصفیه حساب بکنه. بعدش هم خیلی فلسفه بافی های دیگه به ذهنم می آمد که مثلا اگر واقعا اون دنیا خبری نباشه ، چی؟ در این صورت چه دلیلی دارد که آدم "هر کاری که دلش میخواهد" نکند و اخلاقی زندگی کند و .... البته در انتها هم به این نتیجه رسیدم که حتی اگر بعد از مرگ هیچ خبری نباشد باز هم من تصمیم این است که آدم بدی نباشم، امیدوارم بتوانم.

اینها چیزهایی بود بود که نمیخواستم مامانت وقتی من تو بیمارستانم بیاد و بخونه و بیشتر نگران بشه، خدا را شکر فعلا که هستم و برایت نامه مینویسم، تا ببینیم بعدش چه میشود.

امروز چهارشنبه است و روز اسباب بازی و با خودت کلی اسباب بازی به مدرسه برده ای. مامانت میگفت صبح که میخواستی بروی مدرسه، داد زده ای "بابا جونم خدا حافظ" ولی من خواب خواب بوده ام و اصلا متوجه نشده ام، الان هم که نزدیک آمدنت است امیدوارم در مدرسه خوش گذرانده باشی.

بابا