سلام دختر عزیزم

حالت خوبه؟ میدونم که الان تو کلاس زبان داری خوش میگذرونی و مامانت هم بیرون کلاس با مادرهای دیگه - که الان با هم حسابی دوست شدند- منتظرته که بیایی و برگردید خونه.

دیشب ازم خواستی که موقع برگشتن برای دسته گل با کاغذ سفید بخرم ولی نخریدم و امیدوارم که یادت رفته باشه و یا قبول کنی که فردا بخرم وگرنه اگر بخوای به روال معمول بدقلقی کنی امشب حسابی داستان داریم.

اگه خاطرت باشه گفته بودم که میخوام از خودم برات بگم تا منو بشناسی و امشب میخوام برات از چند تا زلزله اساسی که توی اعتقادات و تفکراتم افتاد برات بگم:

همونطور که گفتم من تو یه راهنمایی و دبیرستان مذهبی (البته نه سنتی بلکه سیاسی) درس خوندم و توی دبیرستان حتی نمازجمعه ام ترک نمیشد ولی به مرور و بعد از رفتن به دانشگاه خیلی نظراتم عوض شد اتفاقاتی که برام افتاد یکیش زلزله رودبار بود، ظرف چند ثانیه 50000 نفر کشته شدند و برای من بعنوان یک فرد مذهبی و اهل مطالعه کنار اومدن با اون خیلی سخت بود که چرا خدا اجازه میده که این اتفاق بی افته، بعدها که بیشتر مطالعه کردم فهمیدم که این موضوعیه که بهش میگن "مساله شر" و توی کتابهای فلسفی خیلی راجع به آن صحبت کرده اند و اگر دلت خواست میتونی خودت بخونی ، موضوع بعدی خواندن کتاب " قبض و بسط تئوریک شریعت" از دکتر سروش بود که بازهم از اساس من را تکان داد، بعد از دانشگاه هم مجددا زلزله بم بود که اونجا هم 42000 نفر کشته شدند و ترکهایی که در زلزله های قبلی ایجاد شده بود را کاملا عمیق کرد.

الان که دارم فکر میکنم نمیدونم از این تغییرات باید خوشحال باشم یا ناراحت ولی به نظرم میرسه که حتی اگه برای خودم خوب نشده باشه ، این تغییرات باعث شده که برای تو بابای بهتری باشم، واقعا امیدوارم که اینطور باشه.

همیشه خوش و سلامت باشی

بابا جواد