سلام دختر گلم

امشب، بعد از گذشت 6 روز از عمل جراحی که داشتم میخواهم تجربه این عمل را برایت بگویم، البته امیدوارم لازم نباشد که تو هم در بزرگسالی عمل کنی ، فعلا که دماغ کوچولویت کاملا باز است و فقط از آن نفس میکشی و بعضی وقتها که بخاطر مریضی یا آلرژی مجبوری که از دهان نفس بکشی همش غر میزنی و بهانه میگیری ولی خب ممکن است به هر دلیل (از جمله برخورد صورت قشنگت با چیزی که امیدوارم هیچوقت پیش نیاید) نیاز به این داشته باشی که این عمل را انجام دهی و بهتر دیدم که تجربه خودم را برایت بگویم.

من از دوران دبیرستان میدانستم که انحراف بینی شدیدی دارم و تقریبا سوراخ سمت چپ بینی ام ، کاملا گرفته است و غیر قابل استفاده اما چون مشکل خاصی احساس نمیکردم و با تنفس از دهان هم مشکلی نداشتم، دنبالش را نگرفتم خصوصا که فکر میکردم باید بعد از عمل از چسبهای مخصوص عمل زیبایی که روی دماغ میزنند هم بزنم و اصلا از اینکار خوشم نمی آمد؛ اما حدود یک سال پیش چند دکتر به من گفتند که تنفس از راه دهان میتواند در سن بالا باعث مشکلات قلبی شود یا کمبود اکسیژن به مغز و اینجور چیزها را باعث میشود همین بود که تصمیم گرفتم بروم و عمل کنم اما اینکه الان عمل کرده ام ، بیشتر برمیگردد به اینکه خاله الهه ات هم عمل کرد و من هم گفتم که عمل کنم که تمام شود و خیالم راحت شود ضمن اینکه با این وضعیت تحریم و مشکلات اقتصادی و ... نگران بودم که عقب انداختن عمل باعث شود همراه با مشکلات یا خطرات بیشتری باشد چون شایعه استفاده از مواد بیهوشی چینی که باعث مرگ چند بیمار شده است را شنیده بودم و نگران بودم که بعدها این مشکلات بیشتر شود. خلاصه که رفتم پیش دکتر "تربتیان" که قبلا هم ترا پیشش برده بودم و مورد تایید دکتر "افتاده" است (دکتری که کوچکی تو را پیشش میبریم و انصافا دکتر حاذق و باتجربه ای است) ایشان هم بعد از معاینه و دیدن عکس "سی تی اسکن" وقت عمل را در  بیمارستان "پارس" تعیین کرد: شنبه صبح 12ام اسفند 91.صمنا به من نشون داد که کجاهای غضروف روی بینی را قرار است که ببرند، ظاهرا به مرور که آدم رشد میکند این غضروف ممکن است نا متقارن و نامتناسب در قسمتهای داخلی رشد کند و جلوی مجراهای عبور هوا را بگیرد که در این عمل جراحی آن اضافه ها را میبرند.

دکتر گفته بود که هم میتوانم شب قبل از عمل به بیمارستان بروم و هم صبح زود که باید ناشتا باشم، برای اطمینان ، با مامانت روز جمعه رفتیم بیمارستان تا ببینم چه ساعتی باید بیایم که گفتند قبل از 7 ، پذیرش ندارند ، بنابراین ساعت یک ربع به هفت صبح شنبه رفتم بیمارستان. تا کارهای پذیرش تمام شد، مرا فرستادن به قسمت "day care" که در طبقه زیر زمین بیمارستان بود، برای عمل باباجون و مامان جون هم آمده بودند اما مامانت مانده بود خانه که بعد از بردن تو به مدرسه ، به بیمارستان بیاید و به همین خاطر حدود ساعت 8 رسید که من رفته بودم پایین. در آن قسمت اول یک نوار قلب از من گرفتند و بعد هم گفتند که "دکترت آنقدر عجله دارد که گفته جوان است و نیازی به عکس ریه نیست" و لذا لباس اتاق عمل را پوشیدم و روی تخت مخصوص خوابیدم و با تخت مرا به اتاق عمل بردند. خوابیدن روی این تخت و حرکت به سمت اتاق عمل واقعا تجربه بدی بود و کمی هم ترسیده بودم ، چون از زیر لامپهای مهتابی بخش که حرکت میکرد ، صحبنه اش درست مثل صحنه ای بود که در فیلمها ، آدمهای بد حال تصادفی یا سکته کرده را به اتاق عمل میبرند و من یاد همین چیزها افتاده بودم. از پرستاری که همراهم بود ، پرسیدم که میتوانم خودم با پای خودم بروم که گفت این یک قانون است و راه دیگری نیست. خلاصه با همان وضعیت به اتاق عمل رفتم.

در اتاق عمل مرا به تخت مخصوص عمل جراحی منتقل کردند و دکتر بیهوشی و پرستارها هم با شوخی و خنده از من استقبال کردند، بعد هم یک ماسک تنفسی روی بینی ام گذاشتند و گفتند:"اکسیژن است" ولی من احساس سنگینی کردم و بعدش دیگر چیزی نفهمیدم.

حواسم که سرجایش آمد و متوجه شدم که به هوش که آمده ام ساعت حدود 12:30 ظهر بود، در فک پایین و دندانهایم درد شدیدی احساس میکردم و به شدت هم تشنه بودم، عمه طاهره با باباجون یک باند استریل را خیس کردند و  گذاشتند داخل دهانم و منهم به شدت گاز گرفتمش تا مقداری دردم کمتر شود، دوباره خوابم برد.

مجددا که به هوش آمدم، ساعت از 2 گذشته بود، هنوز تشنه بودم و همه بالای سرم بودند، گلویم هم خیلی میسوخت و گرفته بود (بعدا فهمیدم بخاطر ریختن مقدار زیادی خون و ترشحات بینی و سینوسها اینجوری شده است و ضمنا به دلیل تنفس چند ساعته از دهان این مساله حادتر هم شده است ) یک چیز گرم خواستم و مقداری به من چایی دادند که گلویم کمی آرام شد. (البته باز هم بعدا فهمیدم که آن موقع نباید چیزی میخوردم ولی اتفاق بدی هم نیفتاد) احساس خیلی بدی داشتم دماغم هم درد میکرد و هم از چیزی پر بود که اعصابم را خرد میکرد خلاصه که خیلی سخت بود تا اینکه عصر شد و اجازه رسمی برای خوردن و آشامیدن داده شد و من هم برای شام مقداری سوپ گرم خوردم. برای دستشویی مشکل داشتم، هم احساس میکردم که دستشویی دارم و هم امکانش نبود که بلند شوم، سرم بهم وصل بود که با راهنمایی پرستارها از ظرفی که برای همین کار بود استفاده کردم (اینجا مقداری هم از باباجون خجالت کشیدم چون کمکم کرد و البته یاد روزی افتادم که در بیمارستان پیشش مانده بودم و او هم مشکل مشابهی داشت و من کمکش کرده بودم ولی خب اینکه آدم ببیند در این سن وسال، پدرش در چنین وضعی دارد بهش کمک میکند، کاملا خجالت آور است) هر چه از شب میگذشت حالم بهتر میشد و با قطع کردن سرم توانستم خودم به دستشویی هم بروم و از آن وسیله خجالت آور استفاده نکنم.

باباجون میخواست شب را پیشم بماند، هرچه اصرار کردم که نیازی نیست و حالم خوب است، قبول نکرد و ماند ؛ البته خوشبختانه تخت کناریمان خالی بود و توانست شب را روی آن بخوابد والا که حسابی تا صبح اذیت میشد و من بیشتر شرمنده میشدم.

وضعیت خشکی گلویم ادامه داشت و صدایم هم به شدت گرفته بود، ظهر روز یکشنبه دکتر اجازه مرخص شدن را داد و به خانه آمدیم. برای این روزهای بعد از عمل کلی برنامه ریزی کرده بودم که کتاب بخوانم یا در اینترنت باشم ولی نشد هم به شدت احساس ضعف داشتم و هم کلافه بودم از وضعیت دماغم و گلویم بنابراین بیشترین وقتم به خوابیدن یا بازی با موبایلم گذشت، خوشبختانه چند روز قبلش بازی "سو دو کو" تویش ریخته بودم و با آن بازی میکردم که وقت بگذرد. در خانه مرتب مامانت پانسمان روی بینی ام را عوض میکرد، البته این پانسمان تنها کارکردش گرفتن آبی بود که از بینی ام بیرون می آمد و فایده دیگری نداشت ولی خب باید مرتب عوض میشد. اولین باری که مامانت میخواست آنرا عوض کند فهمیدم که دیواره وسط بینی ام از داخل بخیه دارد و علتش این بوده که برای رسیدن به قسمت غضروفی بینی، آنرا برش داده اند تا سورخهای بینی بیشتر باز شود و دستگاههایی که لازم داشته اند از سوراخهای بینی وارد کنند و کارشان را انجام دهند و بعد هم مجددا بخیه کرده اند.

بدترین روز بعد از عمل ، روزی بود که رفتیم دکتر برای درآوردن "تامپونها"ی داخل بین ام. خیلی درد داشت، دکتر مامانت را بیرون فرستاد تا نباشد، اشکم در آمد ، نه رویم میشد که از درد داد و بیداد کنم و نه میتوانستم کتمانش کنم، فکر کنم تا خود سینوسها رفته بودند و چسبیده بودند به قسمتهای بریده شده بینی و وقتی دکتر بیرون میکشیدشان انگار که یک قسمت از بینی ام دارد بیرون می آید، آنقدر بهم فشار آمده بود که وقتی به خانه برگشتیم لرز کردم و فکم هم مجددا به شدت درد گرفته بود ولی خب از اینکه بینی ام خالی شده بود خوشحال بودم. ضمنا دکتر اجازه داد که فردای آن روز حمام هم بروم و این خودش خیلی باعث خوشحالی بود!

صبح روز چهارشنبه رفتم حمام و بعد از 5 روز صورتم را اصلاح کردم، کلا قیافه ام تغییر کرد و دوباره آدم شدم ولی همچنان احساس ضعف را داشتم ، یعنی تا بلند میشدم و مقداری راه میرفتم، ضعف میکردم یا بدنم عرق میکرد، اصلا فکرش را نمیکردم که اینقدر ضعیف باشم ولی ظاهرا به دلیل اثر داروهای بیهوشی و ضمنا خونریزی در هنگام عمل، این احساس کاملا طبیعی است و من زیادی موضوع را دست کم گرفته بودم ، حتی برنامه ریزی کرده بودم که برای کاشت درخت با باباجون برویم جابون در حالیکه اصلا امکان رانندگی را هم نداشتم.

از پنجشنبه صبح که امروز باشد حالم بهتر است البته حدود ظهر دوباره ضعف و سرما را احساس میکردم ولی از دیروز بهترم.

خلاصه اینکه اصلا نباید عمل جراحی را دست کم گرفت، حتی اگر عمل سریعی مانند این باشد که حدود یک ساعت و نیم بیشتر طول نمیکشد، خاله الاهه ات البته علاوه بر انحراف بینی ، عمل زیبایی هم انجام داد و به همین خاطر عملش بیشتر طول کشید. باید بعد از عمل استراحت حسابی را در نظر گرفت و البته با وجود آن کلافگی و گرفتگی شدید گلو ، برای گذران وقت برنامه ریزی کرد که بازی با موبایل برنامه خوبی است خصوصا که نباید سر را زیاد به سمت پایین گرفت و وزن موبایل برای بالاگرفتن و بازی کردن خوب است ولی بصورت طولانی کتاب را نمیشود تا آن حد بالا آورد.

هنوز داخل بینی ام مقداری خونریزی دارد و همین باعث میشود مقداری از فضای داخل آن پر شود  با سروصدا تنفس کنم اما خودم کاملا باز شدن بینی را احساس میکنم.

راستی تکه های بریده شده غضروف بینی را هم دکتر داخل یک ظرف گذاشته و به ما داده است، تکه های بریده شده از بریده های بینی خاله الهه ات خیلی بزرگتر است چون انحراف بینی من خیلی بیشتر بوده ، دکتر گفته که اینها را تا یکسال نگهدارید تا اگر جایی لازم بود که برای پیوند زدن استفاده شود (مثلا در اثر تصادف) استفاده کنیم ولی خودم بیشتر فکر میکنم این را داده که نشان دهد چقدر کار کرده، عکسش خیلی چندش آور است و خودم بدم می اید والا برایت اینجا میگذاشتم که ببینی.

امیدوارم با این شرح نستبا مفصل ، تصویر تقریبا کاملی از این عمل جراحی و اتفاقاتی که در طی آن پیش می آید، بدست آورده باشی.

ضمنا در این مدت مامانت بنده خدا خیلی زحمت کشید و همش حواسش به من بود که داروها را سروقت بخورم یا چیزی اگر لازم دارم فراهم کند، دستش درد نکند ، اگ نبود حتما خیلی بهم بیشتر سخت میگذشت، وقتهایی که من درد داشتم خیلی هم نگران و ناراحت بود، فکر میکنم اینکه یک نفر دیگر تا این حد برای آدم نگران باشد یکی از نعمتهایی است که با هیچ چیز قابل جایگزینی نیست.

 

الان که برایت نامه مینویسم، صدای نفس کشیدنهای منظم و آرامت در گوشم است خصوصا که دیرتر از همیشه خوابیدی.

خوش بخوابی

بابا