سلام دختر گلم

دیشب که به خانه آمدم مادرت نشست و یک 10 دقیقه ای فقط گریه کرد و اشک ریخت از بس که اذیتش کرده بودی، تو هم با قیافه کمی ناراحت و اشک آلود فقط نگاهش میکردی. باهم رفته بودید کلاس موسیقی در سینما ایران که تو یک دفعه زده بودی اون کانال و شروع کرده بودی به جیغ زدن و داد زدن و گریه و هرکاری که در آن محیط نسبتا آرام باعث جلب توجه دیگران شود ، به بهانه اینکه یک گل سر آبی میخواستی که مامان گفته بوده نمیخرد.

خیلی ناراحت بود و فقط گریه میکرد و میگفت که خسته شده از این کارهای تو ، از اینکه در جاهایی که دیگران هستند انگار یک آدم دیگر میشوی و کارهایی میکنی که اصلا در شرایط دیگر انجام نمیدهی، از اینکه کارهایت باعث میشود همه برگردند و نگاهتان کنند و ... نمیدانستم باید چکار کنم، سعی میکردم مامان را آرام کنم اما فقط گریه میکرد و تو هم فقط نگاه میکردی. پرسیدم "تو خجالت نمیکشی که مامان داره از دستت گریه میکنه؟" گفتی:"چرا خجالت میکشم." مانده بودم چه بگویم. مشخص بود که یا نمیدانی خجالت یعنی چه و یا آنقدر سرتق هستی که داری جواب من را میدهی.

بعد از مدتی که مامان گریه کرد، بالاخره آرام شد اما با صدای بلند و طوری که تو هم بشنوی به او گفتم :"حالا که پرنیان اینکارهای زشت و بد را میکند تو هم کارهایی که برایش میکردی و دوست دارد را انجام نده، تئاتر و استخر نبرش، کلاس موسیقی و نقاشی هم همین طور. فقط برود مدرسه و بیاید خانه. حق سی دی نگاه کردن هم ندارد" خلاصه که در حرف همه امتیازهایت را لغو کردم هرچند میدانستم که اینطور نمیشود اما تنها کاری بود که به نظرم می آمد تا تو متوجه وخامت اوضاع بشوی.

بعد از حرفهای من آمدی و گفتی "بابا من رو میبخشی؟" که جواب دادم " تا مامان نبخشدت من هم نمی بخشم" اولش خواستی مثل همیشه شروع کنی به گریه کردن و داد زدن که "من را ببخشید" با جیغ و داد ولی وقتی گفتم "اگر میخواهی گریه کنی پاشو برو تو اتاقت، اگر میخواهی کارهات بدت فراموش بشه باید کارهای خوب انجام بدی نه اینکه کارهای بدت را تکرار کنی" قبول کردی و اول بلند شدی و لباسهایت را عوض کردی و بعد هم مثل بچه آدم نشستی و شام خوردی، بعدش هم رفتی پیش مامان که ببخشدت و او هم تو را بخشید هرچند هنوز لحنش ناراحت بود ولی میدانستم که نمیخواهد تو با فکر ناراحت بخوابی و خوابهای بد ببینی بنابراین قبل از خواب گفت که تو را بخشیده؛ آمدی پیش من که "تو هم منو میبخشی؟" گفتم :"آره ولی تنبیهت اینه که امشب برات قصه نمیخونم و باید خودت بخوابی" مامانت هم گفت که فردا استخر نمیبردت؛ گفتی "خواهش میکنم برای من قصه بگو من قصه شما رو دوست دارم" من قبول نکردم ولی مامانت از من خواست که اینکار را بکنم و قبول کردم، توی پر رو اما برگشتی و میگی که "آره استخر برای تنبیه خوبه ولی قصه خوب نیست، همون استخر تنبیه خوبیه!!" خلاصه که برات قصه گفتم و خوابیدی، قبل از خواب هم ماچت کردم که خیالت راحت باشه و خوب بخوابی.

با مامانت در این مورد زیاد صحبت میکنیم که این رفتارهای تو خوبه یا بده، از نظر جفتمون اینکه سرحرف خودت باشی و به این راحتی حرف دیگران را قبول نکنی خوب است و وقتی بچه را مستقل بار می آوری باید این چیزها را هم بیشتر قبول کنی ولی آبرو ریزی جلوی دیگران ، مساله دیگری است.

امشب که آمدم خانه ، همه چیز خوب بود و تو هم کلی کارهای خوب کرده بودی و مامان هم خوشحال بود البته کلی برای استخر رفتن اصرار کرده بودی ولی مامان قبول نکرده بود؛ حتی صبح به مامان گفته بودی که :"به خانوم معلم مون میگم که باهات صحبت کنه!" فکرش را بکن ، خانوم معلم واسطه بشه که مامان تو را ببرد استخر. خداییش آخرشی !! حتی خانومتون هم با مامانت صحبت کرده بوده ولی مامان از حرفش برنگشته و به تو گفته که اگه بازهم کارهای بدت را تکرار کنی، هفته بعد هم استخر، بی استخر.

خلاصه که بعد از طوفان دیشب، امروز دختر خوبی بوده ای البته در خانه خوبی ، نمیدانم کی میخواهی جنبه این را پیدا کنی که تا چند نفر را میبینی ، یک هو خودت را گم نکنی و برای جلب توجه آنها اینکارهای بد را نکنی.

آخر هفته قرار است عمه بتول با محمد امین برای عید بیایند تهران، از الان من و مامان عزا گرفته ایم که اگر با محمد امین آبتان توی یک جوب نرود باید چکار کنیم؟ نصف اسباب بازیهایت را کنار گذاشته ای که وقتی آخر هفته خواستیم برویم خانه مامان جون،باباجون، بیاوری تا با محمد امین بازی کنی. امشب هم موقع خواب به من میگفتی:"بابا، خد ارا شکر که محمد امین دختر نیست." پرسیدم:" چطور مگه؟" جواب دادی:" چون اگه دختر بود ، من میگفتم ،من مامان میشم، اون میگفت، من مامان میشم و دعوامون میشد" فکر کنم از الان توی فکری که موقع بازی تو مامان باشی و او هم بابا که دعوایتان نشود! دستت درد نکند که اینقدر به فکری که چطور بازی کنید که دعوایتان نشود اما دعا میکنم که خدا بخیر کند.

بابا