سلام دختر گلم

از نامه قبلی که برایت نوشتم تا الان خیلی اتفاقات افتاده که فرصت نکردم برایت بنویسم، نامه قبلی نامه ناراحت کننده بود ولی واقعیتش از آن موقع تا الان دیگر موضوعی شبیه به آن پیش نیامده است، البته حساسیت مامانت را هم باید در نظر بگیری ، شاید اگر مامانت کمتر حساس بود، آن طور نمیشد، ناز دارد دیگر، نازهای تو هم به او رفته.

امروز ، روز آخر سال است. دیشب رفته بودیم خانه بابا اینها و تو با محمد امین کلی بازی کردی. صبح هم حرفی زدی که کلی با مامان خندیدیم: سر صبحانه بود که یک دفعه گفتی:"پی پی دارم." (نمیدانم این چه سری است که خیلی وقتها درست وقتی که داریم غذا میخوریم تو جیش و پی پی ات میگیرد!) مامانت گفت:"تو برو پی پی کن، هر وقت کارت تمام شد بگو بیایم" کارت که تمام شد ، داد زدی :"تمام شد" ولی چون مامان در حال صبحانه خوردن بود کمی طول کشید که بیاید که تو مجددا فریاد زدی:" بابا بیایید، گندم زد دیگه!" کلی خندیدیم از این شیرین زبانیها در این مدت خیلی کرده ای، یکی از دوستان نادیده ایکه این نامه ها را میخواند، وقتی نامه قبلی را خوانده بود، نوشته بود که ترسیده از بچه داشتن، میخواستم همانجا پاسخ بدهم که صد برابر این ناراحتی ها هم با یک لحظه شیرین زبانی و بغل کردن و یک ماچ آبدار از لپ بچه آدم قابل مقایسه نیست و خدا را شکر که تو سرشاری از این شیرینی ها که من و مامانت با هیچ چیز در دنیا عوض نمیکنیم.

دیروز در خانه بابا اینها یک بازی جدید هم به بازی های مورد علاقه ات اضافه شد: تو و محمد امین روی میز ناهار خوری و صندلی هایش مغازه میزدید و من هم برای خرید می آمدم و دست آخر هم شما به من فاکتور خرید با امضای خودتان میدادید، نمیدانی چه چیزهایی را با چه قیمتهایی خرید کردم، همه چیز یک تومن و دو تومن.

خدا را شکر با محمد امین دعوای شدید نمیکنید و خیلی بهتر از قبل با هم کنار می آیید.

این روزها یک مساله خانوادگی برایمان پیش آمده که اگر نبود بازیها و شیرینی های تو و محمد امین واقعا کار خیلی سخت تر میشد.

همیشه شیرین باشی.

بابا