سلام دختر گلم

چند روز اول عید را با باباجون و مامان چون و عمه بتول اینها رفته بودیمم جابون. باباجون که از قبل برای کارها برنامه ریزی کرده بود ، پیگیر شد و خلاصش حدود 70 تا درخت اونجا کاشتیم، از انواع میوه ها: گلابی، هلو ، گیلاس ، آلبالو، گوجه سبز و خلاصه هر درختی که نهالش گیرمون اومد بجز سیب که 18تایش را از قبل داریم، البته جا کم بود و خیلی فاصله درختها کم شد ولی باباجون میگفت که خاک اونجا خوبه و جواب میده. تو و محمد امین هم که تا تونستید آتیش سوزوندید و خوش گذروندید، گاهی اوقات هم با هم دعواتون میشد ولی خب بچه اید و توقع دیگری نمیرود. عمو مهدی هم برای شما سیب زمینی توی آتیش انداخت که کلی ذوق کردید، اینهم عکسش:

اگه مامانت میدونست که با چه دستهایی اون سیب زمینی ها رو خوردی حتما یا خودش رو میکشت یا من رو !

روز سه شنبه ظهر بود که بعد از سم پاشی درختهای سیب قدیمی ، برگشتیم تهران. فردا هم قراره که همگی بریم خونه پسرعموم (محمد رضا) توی کرج.

جابون که بودیم، موقع بیل زدن باغچه، باباجون یاد عمو محمدتقی افتاد و کلی ازش صحبت کرد، عمو محمد تقی بنده خدا به دلیل سرطان معده فوت کرد ولی اتفاقاتی که قبل از مرگش افتاد هیچ وقت یاد ما و دیگران نمیره، اول که از روستا آمده بود و مشخص نبود که سرطان دارد در بیمارستان مدائن خوابیده بود چون باباجون آنجا کار میکرد و دکترهای خوبی داشت ولی بعدش که مشخص شد که سرطان است و هزینه زیادی دارد، پسر عموها ، عمو را منتقل کردند به یک بیمارستان دولتی و عمو خیلی ناراحت شد، حرفهای تلخی هم بین او و پسرعموها رد وبدل شده بود مثل اینکه "تو که پول نداری توقع هم نداشته باش" و از این حرفها که خیلی تلخ است، البته آنها اگر میخواستند در آن سالها پول بیمارستان خصوصی را فراهم کنند ، میشد ولی خب ، نکردند و عمو هم بعد از عمل در بیمارستان فیروزگر ، مدت زیادی زنده نماند و فوت کرد ولی خاطره تلخ برخوردی که پسرهایش با او کردند هنوز با همه مان هست و هروقت که باباجون یادش می افتد، بغض میکند ....

این بار که صحبت میکردیم من گفتم:" ترس از "نداری" باعث آن تصمیم شد، پسر عموها سختی زیادی در دوران کودکی کشیده اند و بعد از آمدن از روستا، اینجا خیلی کار کرده اند تا به ایان جایگاه فعلی رسیده اند، شاید در آن مقطع فراهم کردن آن پول برایشان خیلی سخت بوده و ضمنا اینکه بترسند که دوباره به آن دوران سخت  برگردند، خیلی ترس بزرگی است"  اما باباجون میگوید که فراهم کردن آن پول (حدود 1 میلیون تومان در سال 78) برای 4 تا پسری که همگی کار خودشان و خانه و ماشین داشتند، شدنی بود و عملکرد بچه های عمو (خصوصا پسر بزرگتر که تصمیم گیر اصلی بوده) را اصلا قبول نداشت هرچند خودش هم میگفت که عمو از آن بیماری جان سالم به در نمیبرد و به هرحال آن اتفاق می افتاد ولی خب ، باید طوری با پدرشان رفتار میکردند که احساس بی ارزش بودن نکند.

مدتها بود که با باباجون اینجوری صحبت نکرده بودیم و هرچند خاطرات تلخی بود اما خوب بود.

امشب هم که رفته بودیم خانه همسایه مان (آقای امامی) برای عید دیدنی و تو یک دفعه تصمیم گرفتی که برای جمع فلوت بزنی و زدی و چقدر هم خوب زدی :

همه تو را تشویق کردند و من و مامانت هم کلی ذوق کردیم، تو هم که آنقدر خوشت آمده بود که میخواستی بروی و "بلز"ات را هم بیاوری و بزنی که با هر دوز و کلکی بود راضیت کردیم که کافیست! خیلی زن و شوهر خوبی هستند، انشاءالله که همیشه سلامت باشند.

امشب موقع خواب دوباره از من خواستی قصه "شیشه عمر دیو" را برایت بگویم، این اسمی است که روی قصه ای که دیشب برایت گفتم گذاشته ای، من هم که آن قصه را از حافظه و با کلی تغییر و پروبال دادن ساخته بودم، دوباره برایت گفتم و حسابی حواسم را جمع کردم که زیاد تغییر نکند والا حتما متوجه میشدی و ایراد میگرفتی، بخیر گذشت و الان خوابیده ای.

خوابهای خوب ببینی.

بابا