سلام دختر گلم.

دیروز ظهر (پنجشنبه 15 فروردین 92) از جابان بگشتیم، شب قبلش من برای اولین بار به تنهایی ، درختها را آب دادم که کار جالب ولی سختی بود خصوصا که آخ شب بود و تا ساعت 12:15 طول کشید، موقعی که میخواستم آب را برگردانم به جوی اصلی ، خیلی ترسیدم چون سگها حسابی پارس میکردند و شنیده بودم پارسشان به دلیل حضور یک گرگ در روستا است ولی خب چاره ای نبود، باید میرفتم تا سر کوچه و آب را بر میگرداندم. با بیلی بر دوش رفتم و اتفاقی هم نی افتاد.

ظهر بود که رسیدیم و فرصت ناهار درست کردن نبود، مامان به  "سپید و سیاه" سفارش ساندویچ و پیتزا داد (یک پیتزایی نزدیک پارک ایرانشهر که معمولا تیپهای هنری خیلی به آنجا میروند و مامانت کشفش کرده است، غذایش هم خوب است) ، وقتی آوردند یکی از ساندویچها سوخته بود که زنگ زدیم و شکایت کردیم، البته ما فقط قصدمان شکایت کردن بود، جالب بود که عذر خواهی کردند و یک عدد دیگر فرستادند که کیفیتش خیلی بهتر بود، ما که زنگ زدیم فکر نمیکردیم که اینکار را بکنند و به ایشان هم گفتیم که نصف ساندویچ را خورده ایم اما گفتند که یک عدد دیگر میفرستند و اینکار را کردند.

عصری هم طبق درخواست تو و البته نظر مامانت تصمیم گرفتیم به یک پارک برویم که تا به حال نرفته ایم و پارک قیطریه را انتخاب کردیم، مسیر را از روی نقشه تهران روی اینترنت انتخاب کردیم و حرکت کردیم، مسیر کمی شلوغ بود. در پارک تو کمی با وسایل بازی بچه ها بازی کردی و همانجا هم باقی مانده پیتزای ظهرت را خوردی. نکته جالب پارک این بود که یک بازارچه که هر نفر یک میز در اختیار داشت، تشکیل شده بود که ما هم از آنجا مقداری خرید کردیم. جالبی موضوع برای من این بود که عمده شرکت کنندگان از خانمهایی بودند که در خانه کار میکردند و اینجا میفروختند. مامان برای تولد دختر خاله ات (مهدیه) یک گردن بند و گوشواره خرید و تو هم یک گردنبند با آرم بازی (پرنده خشمگین) و یک فرفره ، اینهم تویی که داری فرفره ها را انتخاب میکنی:

بعدش هم رفتیم کنار گلگاریهای زیبای پارک و چند تا عکس گرفتیم :

اما مروز کلا به کام من بود، دست مامانت درد نکند که تو را نگهداشت و من بعد از مدتها اوقاتی را با دوستانم گذراندم:

صبح با محمد و یکی از دوستانش رفتیم کوه، بعد از حدود 9 سال برای اولین بار رفتم کوه و به مدد کفی های جدیدی که آقای آرسن برایم درست کرده است، پادرد هم نگرفتم، رفتیم توچال و تا ایستگاه دوم بالا رفتیم، آنجا نشستیم و دوست محمد که یک کوهنورد حرفه ای است بساط صبحانه را راه انداخت، تخم مرغها که آماده شد یک دفعه باران گرفت، ما هم با عجله بساط را جمع کردیم و رفتیم جای دیگری و دوباره بساط را به راه انداختیم، اینهم عکسش:

اگر گفتی بابا کدام است؟

بعدش هم به دلیل خستگی و البته سرعت در بازگشت با تله کابین برگشتیم پایین.

عصری هم که با دوستان دوران دبیرستان قرار داشتیم در یک رستوران سنتی، خیلی جالب بود که بعضی از بچه ها را بعد از چندین سال که خارج بودند، می دیدم، دیدارها تازه شد و خیلی خوش گذشت.

وقتی برگشتم تو خوابیده بودی.

روز خوبی بود.

بابا