سلام بابایی

امیدوارم الان که داری این نامه رو میخونی حالت خوب باشه ؛ البته الان که دارم نامه رو مینویسم حالت خوبه اما خوابت میاد و مثل همه بچه های دیگه که وقتی خوابشون میاد کلا میزنن یه کانال دیگه و حسابی بد اخلاقی میکنن، تو هم داری بد قلقی میکنی البته خداییش این روزها خیلی بهتر شدی ولی قبلا ...

بگذریم ، تیتر این نامه رو چند روز پیش نوشتم اما فرصت نشد که کاملش کنم، این روزها سالگرد پیروزی انقلاب سال 57 است، نیمدونم وقتی که تو بزرگ شدی و خودت این متن رو میخونی هنوز هم کسی از این انقلاب به بزرگی یاد میکنه یا نه فقط شده یک خاطره در کتابهای تاریخی و یک نوشته در صفحات تقویمها اما بعید میدونم که به این زودیها کسی بتونه این اتفاق رو نادیده بگیره.

یکی از پیامدهای انقلاب ، جنگ با عراق بود و من نمیدونم که واقعا میشد که جنگ نشه یا نه ، راستش خیلی قبول ندارم که آمریکا و ... برای جنگ نقشه کشیدن و ... ولی تو خودت وقتی بزرگ شدی حتما اگه برات مهم بود باید بری و بخونی و خودت قضاوت کنی، شاید اگه دوست داشتی و من هم بودم، باهم بتونیم در موردش بیشتر صحبت کنیم.

برات گفته بودم که من تو یه مدرسه مذهبی و سیاسی (مفید) درس خوندم ، مدرسه ما 74 تا شهید داشت و هرسال ما یک هفته مراسم داشتیم به عنوان مراسم هفته شهدا که تو اون یک هفته عملا هم بزرگداشت شهدای مدرسه بود و هم بزرگداشت خود جنگ ، یادم هست که آنقدر به جبهه رفتن و شهید شدن مثبت بود که من یک بار با باباجونت در مورد اینکه چرا نرفته جبهه بحثم شد و شاید فکر میکردم که باباجون یه آدم ترسو است که نرفته جنگ ، راستش از اینکه جلوی دوستام نمیتونم پز بدم که بابام رفته جنگ ناراحت بودم، آخرین جمله باباجون که دیگه بحثمون تموم شد این بود که : اگه من میرفتم تو و مامانت رو چکار میکردم ؟ کی مراقب شما ها بود؟

آن وقتها با خودم میگفتم خب ما هم مثل بقیه افرادی که باباهاشون رفتن جنگ ، مگه چی میشد؟ اما الان که خودم بابا هستم میفهمم که اون جمله باباجون یعنی چه.

وقتی فکر میکنم که اگر باباجونت هم رفته بود جنگ ممکن بود ما چه وضعی داشته باشیم معمولا فکرم نمیره که وضعمون بهتر بود ...

این روزها هم باز موضوع جنگه و احتمالاتش و شاخ و شونه کشیدنهای ایران و بقیه دنیا، برات آرزو میکنم که وقتی بزرگ شدی اثری از این شاخ و شونه کشیدنها نباشه و بتونی بدون این دغدغه ها زندگی کنی، اگه اینطور شد بجای ما هم زندگی کن و یادت باشه ما و خیلی از پدر و مادرهای دوستات با این نگرانی ها بزرگ شدیم و شاید مهمترین چیزهایی بود که تو بخش عمده زندگیمون بهش فکر میکردیم.

ببخشید که اینهمه گفتم "نمیدونم" وقتی بزرگ شدی خودت میفهمی که چرا اینقدر "نمیدونم"

قربانت بابا