سلام دختر گلم

چند شب پیش که حالت خوب نبود و آوردیمت توی تخت خودمان که بخوابی و مواظبت باشیم، مجبور شدم بجای کتاب خواندن، خودم برایت قصه بگویم (آخر نور نبود و نمیتوانستم در تاریکی کتاب بخوانم)و  قصه "شیشه عمر دیو" را برایت گفتم؛ این قصه خودش ماجرایی دارد که امشب میخواهم ماجرای این قصه را برایت تعریف کنم:

سال79 بود که من در روزنامه ای که اسمش خاطرم نیست، گزارشی دیدم از فعالیتهای عده ای از اعضای انجمن حمایت از کودکان که روزهای جمعه میرفتند در محله "دروازه غار" تهران (الان شده است میدان شهید هرندی) و به بچه هایی که در طول هفته کار میکردند و فرصت تحصیل نداشتند، درس میدادند. اینها بچه هایی بودند که خیلی از ایشان افغانی بودند و معمولا هم سر چهار راه ، آدامس و گل و ... میفروختند و اعضای انجمن حمایت از کودکان ، با یک مدرسه صحبت کرده بودند که روزهای جمعه باز میکرد و کلاسهایی که داشتند را آنجا برگزار میکردند. با کمک روزنامه با ایشان ارتباط برقرار کردم و یک روز جمعه رفتم آنجا. مسئول اصلی آنجا آقایی بود به نام "حسنی" که با من صحبت کرد و من از کارشان خوشم آمد.کلاسهای درس مختلفی داشتند و در کنار درس فعالیتهایی مثل شعر خوانی و قصه خوانی و نقاشی و ... هم برگزار میکردند که من با توجه به علاقه ای که داشتم و البته از قبل هم تجربه قصه گفتن در مسجد محل را داشتم ، کلاس قصه گویی را انتخاب کردم و در زنگ های تفریح هم که ناظم بودم. صبحها ساعت حدود 8:30 میرسیدم آنجا و تا حدود 1 ظهر هم بودم و به خانه که می آمدم تقریبا ساعت 2-2:30 بود.

من برای قصه گفتن سر آن کلاسها می نشستم و کتاب میخواندم و قصه "شیشه عمر دیو" هم یکی از قصه هایی بود که آنجا گفتم؛ البته اسم اصلی اش این نیست و یادم رفته است و این اسمی است که تو رویش گذاشتی و شبهای بعد هم که حالت خوب بود ، بجای کتاب قصه خواندن، مرتب میخواستی که برایت " قصه شیشه عمر دیو" را بگویم. قصه ماجرای دو خواهر و برادر است که  تنها بودند و اسمشان را اینبار که برایت گفتم "اردشیر" و "گل بانو" انتخاب کردم و یک روز که اردشیر در خانه نبوده، یک دیو بدجنس می آید پیش گل بانو و میگوید که اگر زنش نشود، برادرش را میکشد و خلاصه گل بانو مجبور میشود که قبول کند و ادامه داستان، ماجراهایی است که این خواهر و برادر با دیو دارند تا بالاخره شیشه عمر او را پیدا میکنند و میشکنند و خلاص میشوند.

از دورانی که با انجمن حمایت از کودکان همکاری میکردم و آن مدرسه و محیط بشدت فقیر و پر از معتاد و مواد فروش آن خاطرات زیادی دارم که چند تایی که از همه برایم پر رنگ تر است را برایت میگویم:

اولین خاطره که در ذهنم مانده مربوط به همین قصه "شیشه عمر دیو" است؛ در داستان اصلی ، وقتی برادره متوجه میشود که خواهرش زن دیو شده از شدت عصبانیت با شمشیر، گردن خواهرش را میزند و او را میکشد ولی بعدا به طریقی خواهره دوباره زنده میشود ولی من وقتی داشتم این را سر کلاس تعریف میکردم ، یکی از بچه هایی که ردیف اول کلاس نشسته بود ، آنچنان در قصه غرق شده بود و با وحشت و اضطراب داشت به قصه گوش میکرد و نگران شده بود که برادر عصبانی چه برخوردی با خواهرش میکند که من ترسیدم اگر بگویم که "برادره ، خواهرش را کشت" واقعا برایش اتفاقی بی افتد و سکته کند ، خلاصه همانجا قصه را عوض کردم که "با هم دعوای مختصری کردند" و بعد یک جوری چسباندمش به ادامه ماجرا و قصه را ادامه دادم. قیافه آن کودک و اضطرابی که داشت ، هنوز جلوی چشمم است... در مورد تاثیر داستان روی بچه ها زیاد مطلب خوانده بودم ولی تا آن روز ، آن را درک نکرده بودم. (بگذریم که مقداری هم گذاشتم به حساب خوب قصه گفتن خودم !)

دومین خاطره ام مربوط است به وقتی که در یکی از زنگ تفریح ها ناظم طبقه دوم آن مدرسه بودم (مدرسه شهید هرندی ، اگر اشتباه نکنم) و بچه هایی که از کلاس خارج میشدند با سرعت میدویدند به سمت پله ها و خیلی خطرناک بود خصوصا برای بچه های کوچکتر که ممکن بود به دلیل تنه زدن بچه های بزرگتر، پرت شوند و آسیب ببینند. من چند بار با داد و فریاد سعی کردم که آنها را کنترل کنم اما نشد و وضعیت همان طور بود، عصبانی شدم و یکی از بچه های بزرگتر که خیلی شلوغ میکرد و سریع میدوید و دیگران را هل میداد ، را به طرز محکمی گرفتم و سرش داد زدم ... ساکت به من نگاه کرد و من انگار یک دفعه برق گرفته باشدم، متوجه شدم که کاملا کنترل خودم را از دست داده ام و طوری با آن بچه برخورد کرده ام که او کاملا ترسیده است، نمیدانم چند سالش بود چون معمولا به دلیل سوء تغذیه ای که داشتند ، جثه ایشان خیلی کمتر از سن واقعی شان نشان میداد ولی شاید 10 ساله بود با یک جثه 6 ساله. او فقط یک بچه بود و در چشمهایش دیدم که کاملا بی پناه است و من که مثلا رفته بودم که کمک کنم ، مثل همه آدمهای بیرحم دیگر، اصلا در نظر نگرفته ام که او فقط یک بچه است ، همین، یک بچه با تمام خصوصیات بچه های هم سن و سالش ولی با این تفاوت که جامعه بیرحم بیرون، اجازه بچگی کردن را از او دریغ کرده است و او فقط یک صبح تا ظهر جمعه را فرصت دارد تا به اندازه تمام هفته اش، بچگی کند. از خودم ترسیدم و خیلی شرمنده شدم و از آن به بعد تا مدتها نمیتوانستم در نقش ناظم که باید سخت گیر باشد، خوب داد بزنم و امر ونهی کنم و خیلی فکر کردم که چرا تا آن حد با عصبانیت و خشم برخورد کرده ام، درست است که کار خطرناکی میکردند اما از خودم انتظار نداشتم که تا آن حد خشمگین شوم و واکنش نشان دهم.

خلاصه که من حدود یک سال و نیم با ایشان همکاری داشتم. بعدها که با مادرت آشنا شده بودم با هم رفتیم آنجا و او هم با محیط آشنا شد و خوشش آمد ولی بعد از ازدواج دیگر فرصت نکردم و ارتباطم قطع شد. بعدها خبردار شدم که آن عده با محوریت آقای حسنی از انجمن حمایت از کودکان ، جدا شده اند و انجمن "حمایت از کودکان کار" را راه انداخته اند و مستقل شده اند.جالب اینکه دو سال پیش در کلاس MBA که بودم یکی از هم کلاسیها که مدیرعامل شرکت معتبری هم بود،  با انجمن کودکان کار ، همکاری میکرد و آقای حسنی را هم میشناخت و ارتباط داشت. یک روز دیدم که موبایلم زنگ خورد و آن طرف خط، آقای حسنی بود که شماره ام را از آن همکلاسی گرفته بود، آخر ارتباط من با اقای حسنی به دلیلی که شاید بعدا برایت گفتم، محدود به آنجا نماند و من کمی در مسائل خانوادگی ایشان وارد شدم (هرچند کمکی از دستم بر نیامد) و به همین خاطر، آقای حسنی من را یادش بود و بعد از این همه سال زنگ زده بود و گفت که با کمکهای خوبی که جمع کرده اند الان یک ساختمان در همان نزدیکی ، گرفته اند و علاوه بر نیروهای داوطلب، چند کارمند دارند که در طول هفته هم به آن بچه ها، خدمات میدهند و خلاصه نسبت به آن موقع کلی پیشرفت داشته اند. میخواستم یک جمعه بروم و ببینمشان ولی گفت که دیگر جمعه ها ، کار نمیکنند و باید در طول هفته بروم که برای من سخت است و تا الان نشده است.

خب ، این نامه هم خیلی طولانی شد. شاید شبهای دیگر ، فرصتی بود و باز هم از خاطرات آن دوره برایت تعریف کردم.

خوش بخوابی.