سلام دختر گلم

امشب دوست دوران مدرسه ام که ازدبستان تا دانشگاه با هم بودیم، آقا محسن آمده بود خانه مان، من و محسن از کلاس چهارم یا پنجم دبستان با هم هستیم البته در دانشگاه او شیمی خواند و من مکانیک. دختر ملوسی دارد به نام "باران" که یکسال از تو کوچکتر است و امشب حسابی با هم بازی کردید، از قبلش میخواستم موقع بازی تو و باران از شما عکس بگیرم و بگذارم اینجا که آنقدر مشغول صحبت با محسن بودیم که یادم رفت.

از خیلی وقت پیش، "باران" با یک اصطلاح وارد ادبیات خانه ما شد، داستانش از این قرار است که فکر کنم 2 یا 3 سال پیش که به خانه ایشان رفته بودیم، باران کوچولو تازه یاد گرفته بود که بوس کند و وقتی از او میخواستند کسی را بوس کند، آنقدر آرام و ملایم بوس میکرد که تو وقتی برگشتیم میگفتی باران اینجوری بوس میکند و آرام من و مامان را می بوسیدی و از اینجا بود که اصطلاح "یک بوس بارانی" به خانه ما وارد شد یعنی یک بوس بسیار ملایم و آرام، درست برخلاف ماچ های آبدار و محکم تو که البته بیشتر از مامانت میکنی.

این داستان را هم میخواستم برای محسن و همسرش تعریف کنم که بازهم یادم رفت. کلا وقتی آدم دوست قدیمی اش را بعد از مدتها میبیند آنقدر حرفهای نگفته دارد که باید خیلی حضور ذهن داشته باشد که اینجور کارها یادش بماند؛ لااقل من یکی که یادم میرود ولی اگر یادم بود و میگفتم و بعدش هم امتحان میکردم که هنوز هم باران، بصورت "یک بوس بارانی" بوس میکند یا نه خوب بود، آخر آنقدر خودش را به خجالت کشیدن زد (مثلا البته) که نه بوس داد و نه بوس کرد.درست مثل تو که کلا از بوس دادن ، مگر در مواقع ضروری ، فراری هستی. مواقع ضروری هم وقتی است که مثلا میخواهی باباجون ببردت پارک و میدانی که بدون بوس ، نمیشود و میروی به آن بنده خدا که دلش غش میرود که تو را بوس کند، یک بوس میدهی وبعدش دیگر تقریبا هرکاری که بگویی و بخواهی ، انجام میشود.

بگذریم، امشب خیلی خوش گذشت و بعد از مدتها یکی از دوستان قدیمی را دیدم. اگر نزدیکمان بودند بیشتر ارتباط داشتیم ولی آنها غرب هستند و ما در مرکز. همسر مهربان و خانمی هم دارد که با مامانت صمیمی است و و مامانت خیلی دوست دارد که بیشتر ارتباط داشته باشیم ولی دوری خانه ها اجازه نمیدهد.

شاید تو هم که بزرگ شوی با مانا یا وانیا و سایر همکلاسی هایت همینطور باشید.

خوش بخوابی.

بابا