سلام دختر گلم

دیشب با هم رفته بودیم جابان، کسی با ما نیامده بود و بعد از مدتها واقعا تنها بودیم؛ البته عمو جواد در خانه خودشان بود ولی کسی پیش ما نبود. با مامانت صحبت میکردیم که در تهران هم وقتی در خانه ایم مثلا تنهاییم ولی این تنهایی اینجا نمیشود.

همان ابتدا که رسیدیم، رفتم که ببینم وضعیت درختهایی که باباجون کاشته بود، چطور است خیلی جالب بود که چند تایی حتی گل هم داده بودند که از تو و آن گلها عکس گرفتم:

این عروسکی که در عکس هست هم از مدرسه گرفته ای و همه اش با خودت داشتی، یکبار هم گم شده بود که بعدا مشخص شد داخل کیفیت گذاشته ای و کلی داشت داستان میشد.

ظهر ناهار که خوردیم ، راه افتادیم و تو توی ماشین خوابیدی:

وقتی رسیدیم خانه هم اول تو را بردم حمام و شستم و بعدش نشستی و کیک خوردی:

عصری هم که مهدیه (دختر خاله ات) با شوهرش آمده بودند عید دیدنی.

الان هم که خوابیده ای البته چون توی ماشین خوابیده بودی، خیلی دیر خوابت برد و تقریبا نیم ساعت داشتم برایت قصه میخواندم و بعدش هم مدتی را مامانت کنارت بود تا بخوابی. این هفته 3شنبه قرار است در مدرسه برایت جشن تولد بگیرند و تو از الان در فکرش هستی مثلا موقع خواب میگفتی:" من نگران سه شنبه هستم که با وانیا دعوایم شود!" البته تو متولد خردادی ولی چون خرداد مدرسه تعطیل است قرار است این هفته برایت جشن تولد بگیرند. خدا بخیر کند، فکر کنم هرچه بیشتر به سه شنبه نزدیک شویم ، درگیری ذهنی تو هم بیشتر شود و ...

خوش بخوابی

بابا