سلام دختر گلم

سه روز پیش در جنوب کشور زلزله آمد، به قدرت 6.1 ریشتر و در جایی به نام "کاکی" که وقتی در تلویزیون روی نقشه نشانش داد، دیدم نزدیک شهر "خور موج" است. خورموج شهری است که من در سالهای دانشگاه ، عید سال 76 شاید، با عده ای دیگر از هم مدرسه ای ها رفتیم به اردوی جهادی و برای خانواده های تحت پوشش کمیته امداد آنجا ، خانه ساختیم. شهری که با تصور از شهر که تا قبلش داشتم متفاوت بود، شهری با یک خیابان اسفالت و باقی خیابانها خاکی بودند. مردم خوبی داشت با یک رسم عجیب که بعدها به من گفتند کلا در جنوب رسم است، و آنهم علاقه و پشتکار عجیب بود در کشیدن قلیان طوری که مثلا وقتی بنایی که ما با او همکار بودیم برای ساخت خانه ها، از خانه خودش بیرون می آمد ، با خودش قلیانش را هم می آورد و می گذاشت کنار ساختمان و به محض اینکه فرصت پیدا میکرد خیلی سریع آنرا چاق میکرد و شروع به کشیدن میکرد.

بگذریم اینها خاطراتی بود که با دیدن نقشه محل زلزله یادم آمد، وقتی خودم را در موقعیت مردم زلزله زده میگذارم واقعا میترسم و احساس عجز و بیکسی میکنم. یک دفعه کل زندگی آدم و احتمالا خانواده و نزدیکانی که داریم زیر آوار میروند و دیگر نیستند، هرچه که داری یک دفعه ، زمین میلرزد و دیگر نداری.

خوشبختانه (البته واقعا کلمه خوبی نیست در این مورد) تعداد کشته ها خیلی کمتر از زلزله های مشابه بوده است شاید به دلیل سبکی خانه ها و اینکه عصر بوده و مردم همه در خانه نبوده اند ، خدا کند که کمکها به موقع به دست مردم برسد .

بازتاب این زلزله در اینترنت و خبرها هم خیلی کمتر از زلزله های قبلی (مثل زلزله آدربایجان) بود ، نمیدانم این مربوط به کمتر بودن تلفات این زلزله بود یا بی کسی مردم جنوب که مثل آذری ها همه جا حضور پررنگ ندارند و کلا نادیده گرفته میشوند و اینجا هم مثل همه جا ، خدا به ایشان صبر بدهد. در این جور حادثه ها معمولا کسی که از دنیا میرود از همه راحت تر است، بازمانده ها هستند که باید با همه مشکلات بعدش بسازند و دوباره شروع کنند. خدا کند که بتوانند زندگی جدیدی و بهتری را دوباره شروع کنند.

تو هم دعا کن بابایی.

بابا