سلام دختر گلم

قبلا برایت گفته بودم که هفته پیش، در مدرسه برایت جشن تولد گرفته بودند. برای جشن تولد رفتیم و کیکی گرفتیم که روی آن به اصرار تو یک روبان بود که مادرت چون خیلی کیکی شده بود و قابل استفاه نبود، انداختش دور.

آن شب که به خانه آمدم، تو ناراحت بودی و میگفتی که آن روبان را میخواهی و هرچه ما میگفتیم که خراب شده بوده و به دردت نمیخورده ، قبول نمیکردی.

آخر سر خیلی جدی و با ناراحتی گفتی:" حالا که این طور شد اصلا من برای تولدم کیک نمیخواهم، یک کیک یزدی میگیرم و رویش شمع میگذارم!" و زل زدی به چشمان ما.

من و مامانت هم خنده مان گرفته بود و هم نمیتوانستیم در آن وضعیت که تو آنقدر جدی بودی ، بخندیم چون واقعا داشتی از نظر خودت ما را تهدید میکردی!

خلاصه بعد از کلی صبحت و غر زدن کوتاه آمدی و ماجرا تمام شد اما این تهدیدت خیلی جالب بود.

قربونت برم با این شیرین زبونی هات.

بابا