سلام دختر گلم

دیروز عصر تو و مامان رفتید جشن تولید "الیسا" ، دختر دوست دوران دبیرستان مامانت که در فیس*بوک همدیگر را پیدا کرده اند، خانه شان سمت خیابان دولت بود، تو و مامان را رساندم و برگشتم خانه که مامانت زنگ زد که اصرار کرده اند که من هم برای مهمانی بعدش بروم. مامانت کلی سفارش کرد در مورد لباس پوشیدن من و همه چیز را تقریبا مشخص کرد که چه چیزی و چه رنگی بپوشم. آخر میخواست خوش تیپ باشم خصوصا که خودش و تو حسابی تیپ زده بودید. اینهم عکس تیپ زدن تو:

خلاصه ساعت حدود 8:15 رسیدم و تا ساعت 11:30 آنجا بودم. بد نبود ولی خب من که کسی را نمیشناختم و فقط مقدار کمی با آقای صاحبخانه صحبت کردم که کارخانه تولید شیرآلات گاز داشت. میگفت که این روزها فقط تولید میکنند و انبار و مقدار کمی از تولیدشان را میفروشند چون انتظار دارند که بعد از انتخابات همه چیز حسابی گران شود و آن وقت است که میخواهند جنس شان را بفروشند. کارخانه شان در جاجرود بود و دعوتشان کردم که بیایند جابان. ظاهرا باقی خانواده شان در خیابان سعدی در کار خرید و فروش الکتروموتور و پمپ و گیربکس هستند و آنطور که میگفت خودش هم میخواسته برود پیش پسرعمو هایش آنجا ولی پدرش نگذاشته و گفته که در شرکت خودشان بماند.

در مهمانی مامانت یک هم دبیرستانی دیگرش را هم پیدا کرد که البته 2 سال بزرگتر بود و سال بالایی ولی مامانت او را نمیشناخت تا اینکه او ، آشنایی داد علتش هم این بود که مامانت در دبیرستان خیلی شیطان بوده و تقریبا تمام هم مدرسه ای هایش او را میشناخته اند ولی او فقط هم کلاسی های خودش را میشناخته و باقی را محل نمیداده! یک نقاشی زیبا هم داخل خانه شان بود که مامانت توضیح داد که دوستش (صاحب خانه) کشیده است ، نقاشی " آدم و حوا" بود که حوا داشت با یک نگاه شیطنت آمیز و کمی هم تحکم، سیب را به آدم میداد و نگاه آدم هم طوری بود که هم نگران بود و هم مجبور! وقتی این توضیحات را به مامانت دادم، گفت:"خب کاملا درسته. الان هم همینطوره!" خلاصه که نقاشی خیلی زیبایی بود.

بعد از مهمانی هم رفتیم جابان. ساعت حدود 1 نیمه شب رسیدیم. امروز هم رفتم و از نجاری آنجا ستون زیر میز ناهار خوری را گرفتم و با کمک آقای نجار نصبش کردیم. میخواستیم میز و صندلی پلاستیکی هم بگیریم که خیلی گران بود و گذاشتیم از تهران بگیریم چون احتمالا ارزان تر باشد، باید برویم سمت خیابان شوش که میگویند مرکز این جور چیزهاست.

راستی تو اولین بار که نام خیابان "شوش" را شنیدی کلی خندیدی و باورت نمیشد که اسم یک خیابان این باشد ، مرتب تکرار میکردی "شوش" و غش خنده میشدی طوری که من و مامانت هم خنده مان گرفته بود ولی بعدش فهمیدی که شوخی نیست و واقعا اسم یک خیابان است ، کمی آرام گرفتی و الان وقتی میشنوی فقط لبخند میزنی و آنطور مثل بار اول، غش خنده نمیشوی.

راستی معنی اسم دختر دوست مامانت را هم نمیدانستم، از مامنت پرسیدم که او هم نمیدانست. دست به دامن اینترنت شدم و این معنی ها را پیدا کردم:

الف: بانی و ملکه‌ی افسانه‌ای کارتاژ [از سرزمین‌های شمالی افریقا که جمعی از مهاجر نشینان فنیقیه بنا نهادند. (در حدود 880 پیش از میلاد)] که دختر شاه صدر بود و گویند اَلیسا نام داشت

ب:دختری که مانند گل انار لطیف است + مرکب از الیس(عربی)به معنای گل انار و الف تانیث فارسی.

انصافا این روزها اسمهای دختر خانمها را فقط باید با فرهنگ لغت فهمید، هرچه هم عجیب و غریب تر ، بهتر!

بابا