سلام دختر گلم

در این یکی دو روز کلی حرفهای قشنگ زده ای که همه را مامان برایم تعریف کرده و اینجا میخواهم برایت بگویم:

- دو روز پیش که مامان، دستشویی را شسته و تمیز کرده بوده، تو که ظهر به خانه آمده ای و به دستشویی رفته ای، با لحنی مادرشوهرانه (به قول مامانت البته) گفته ای:"به به، میبینم که دستشویی را تمیز کرده ای"!

- دیروز با اصرار میخواسته ای که قطعات کوچکی مثل دانه ها تسبیح یا قطعات پلاستیکی را به مدرسه ببری ولی مامان میگوید که "در کلاستان بچه های کوچک هم هستند و ممکن است این ها را بخورند و توی گلویشان گیر کند و بمیرند، آن وقت من و بابا را میبرند زندان" تو هم گفته ای:"آن وقت من با کی زندگی میکنم؟" مامان گفته:"خب میری پیش مامانی یا مامان جون و باباجون" تو جواب داده ای:"نه اونجا حوصلم سر میره، من میرم خونه مانا اینها!!" (مانا دوستت)

- امروز هم دانه های گردنبند را ریخته ای داخل ظرف و هرچه مامان گفته که نبر سر کلاس زبان ، گوش نکرده ای و برده ای. سرکلاس هم وقتی خانوم معلمتون دیده که کلاس را به هم زده ای، گرفته و برده دفتر مدیر آوزشگاه تحویل داده تا بعد که مامان اومده ، داده اند به مامانت. وقتی برگشته اید، تو خودت کلی گریه کرده ای و گفته ای که میخواهی خودت، خودت را تنبیه کنی و رفته ای بدون اینکه مامانت چیزی بگویی ، توی اتاقت و کلی گریه کرده ای و بعد در همان حال گریه میگفته ای:" تو خیلی مامان " بی دلسوزی" هستی که دلت برای اشکهای من نمیسوزه! خیلی هم خود خواهی!" بعد از مدتی هم گفته ای :" حالا بیا من را یک کم بغل کن" و رفته ای توی بغل مامانت و گریه ات تمام شده. من هم که عصری زنگ زده بودم خانه به من گفتی:" نمیخواهم با تو صحبت کنم چون باید تنبیه بشم" و گوشی را دادی به مامان.قبل از خواب هم بی مقدمه و یک هو به مامان گفتی:" اگه تو و بابا برید زندان من دلم برای شما تنگ میشود!!"

خداییش آخرشی.

بابا