سلام دخترم

امیدوارم زمانی که این نامه را میخوانی خوب و خوش باشی، اگر از احوال من و مادرت بخواهی بد نیستیم تو بزرگ میشوی و ما هم از وجودت لذت میبریم.

چند شب پیش فکری که مدتها قبل به ذهنم رسیده بود را به مادرت گفتم بنده خدا حسابی ناراحت شد و گریه کرد آخر به او گفتم میخواهم یک وبلاگ راه بیاندازم برای اینکه به پرنیان نامه بنویسم و دلیلش هم این است که میخواهم اگر اتفاقی برایم افتاد و بعدها که پرنیان بزرگ شد ، نبودم که با او حرفهای بزرگانه و جدی بزنم ، بفهمد که من بعنوان پدرش (که به نوعی تصمیم گرفتم به این دنیا بیاید و مسئول زندگی اش هستم) چطور فکر میکردم ، بنده خدا حتی قبل از گفتن دلیلم هم گریه اش گرفته بود ، میدانی موضوع مرگ چیزی نیست که وقتی به آن فکر میکنی خیلی راحت و مثل وقتی که پیتزایت تمام میشود و میگویی "برویم"، بگویی "خب ، تمام شد، برویم" لااقل برای ما نیست، تو را نمیدانم یا بهتر است بگویم زمان تو را نمیدانم اما بعید است که به این زودیها معمای مرگ حل شود و برخورد مردم با آن خیلی راحت‌تر از الان شود و من دلم میخواهد اگر نبودم هم بدانی که چطور فکر میکردمإ البته خدا را چه دیدی شاید با هم نشستیم و اینها را خواندیم و خندیدیدملبخند

به نظرم برای شروع خیلی غم انگیز شد ولی خب بهتر است از همین اول با هم روراست باشیم؛ البته اگر واقعیتش را بخواهی یک دلیل دیگر هم دارد که به همان اندازه مهم است و آن اینکه دلم میخواهد حرفها و چیزهایی که فکر میکنم را بنویسم و بماند ، برای آینده ای که تو و دیگران میخوانید ، یک جور تاریخ نگاری خانوادگی و خودمانی از دید یک آدم معمولی.

بگذریم، این اولین نامه ی من به تو است و تصمیمم  این است که در هر موردی که میتواند این روزها موضوع یک گفتگوی دختر و پدری باشد ، برایت بنویسم ، شاید هفتگی ... امیدوارم بتوانم.

الان که دارم برایت نامه مینویسم توی رختخواب خوابیده ای ، دیشب دیر آمدم و خواب بودی و امشب تا حسابی باهم بازی نکردیم ، نخوابیدی... خوابهای خوب ببینی.

پدرت