سلام بابایی

امروز در مترو اتفاق جالبی افتاد:

وقتی رفتم به سمت دستگاه کارتخوان ورودی متوجه شدم که کیفم همراهم نیست. همه جا را گشتم ولی یادم افتاد که دیشب که شلوارم را عوض کرده ام داخل جیب شلوار قبلی، جا گذاشته ام. داخل کیف شرکتم هم دسته چک داشتم اما دریغ از یک تومان پول که به خانه برسم.

نمیدانستم چکار کنم، به این فکر کردم که بروم و یک ماشین دربست بگیرم و وقتی رسیدم خانه ، پولش را بدهم ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که بهتر است شانس خودم را در گرفتن کمک از دیگران امتحان کنم، شاید جواب میداد.

نگاهی به اطرافم کردم و به کسانی که احتمال میدادم کمک کنند، فکر کردم: خانمهای فروشنده بلیط یا متصدی دستگاه های کارت خوان و ... اما رویم نشد که جلو بروم و چیزی بگویم. همینطور که راه میرفتم و مانده بودم که چکار کنم ، چشمم به یکی از نیروهای انتظامی افتاد که دم درب اتاق نیروی انتظامی ایستاده بود. دو دل بودم که به او بگویم یا نه که بالاخره دلم را زدم به دریا و رفتم جلو.

سلام کردم و توضیح دادم که :" راستش من کیفم را دیشب در جیب شلوارم جا گذاشته ام و الان لنگ یک بلیط مترو هستم که به خانه برسم" بنده خدا خیلی سریع گفت:"خب بیا من برایت کارت بکشم" باورم نمیشد اما بدون حرف دیگری رفتیم و دم دستگاه کارت خوان برایم کارت زد و برگشت. از او تشکر کردم و بعدش به مامانت زنگ زدم و ماجرا را گفتم.

اسم آن مامور نیروی انتظامی ، آقای "شکری" بود، مردی حدود 42-43 ساله که با اینکارش انصافا لطف بزرگی به من کرد . تصمیم دارم دفعه بعدی که میروم مترو برایش یک دسته گل بگیرم و با یک نامه تشکر بدهم به خودش؛ اگر هم نباشد میگذارم در دفتر نیروی انتظامی تا همکارانش به او بدهند. اینطوری بهتر است. اولش میخواستم پولش را بدهم ولی بعدش دیدم ارزش اینکار خیلی بیشتر از آن پول است و باید کار دیگری بکنم تا هم جبران محبت و اعتمادش را کرده باشم و هم به نوبه خودم این جور کارها را قدر بگذارم و باعث شوم که اگر فرد دیگری هم مثل امروز من در راه مانده بود، باز هم آقای شکری و افراد دیگر اینکار را انجام بدهند.

خداراشکر که هنوز این جور لطفها و اعتمادهای کوچک بین مردم از بین نرفته است.

بابا