سلام دختر گلم

دیروز که اولین روز کاری این هفته بود، داستان بی پول ماندنم در مترو و کمک آقای شکری پلیس را در سرویس تعریف کردم و عصر که برمیگشتیم با هم رفتیم که از آقای شکری تشکر کنیم. میخواستم گل بگیرم اما آقای گلفروش نبود، کمی صحبت کردیم که روز دیگری اینکار را بکنیم یا همین امروز ، چیز دیگری بگیریم؛ در نهایت تصمیم گرفتیم که بجای گل از شیرینی هایی که در مترو میفروشند به نام "دلی مانجو" بگیریم. این شیرینی که ظاهرا یک شیرینی از کشور کره است با دستگاه اتوماتیک و همانجا در مترو تهیه میشود و به نظر خوشمزه می آید هرچند بوی چربی دارد و من تا الان امتحان نکرده ام! ولی دیده ام که جوانها زیاد میخرند و فرض را گذاشتم که حتما چیز خوشمزه ای است!

خلاصه اول رفتیم ببینیم اصلا آقای شکری حضور دارد یا نه که دیدیم آمد و وارد اتاق نیروی انتظامی شد. برگشتیم و شیرینی را خریدیم، قیمت شیرینی دانه ای بود یعنی بسته 10 تایی 3000 تومان ، 16 تایی 4000 تومان و 20 تایی 5000 تومان. فروشنده هم بازارگرمی کرد که آقا اگر بسته 4000تومانی را بخرید بجای 16 تا 18 تا میگذارم و من همان را خریدم. برگشتیم و به سربازی که دم در بود ، گفتیم که با آقای شکری کار داریم و رفتیم تو؛ البته پرسید دوستش هستیم یا نه که گفتم :" تقریبا" . منتظر نشستیم تا آقای شکری آمد. بلند شدم و خودم را معرفی کردم. اولش خیلی خشک جواب داد ولی وقتی گفتم که "من همانم که آنروز بدون پول مانده بودم و شما کمک کردید" یک هو صورتش باز شد و کلی خوشحال و تعارفات معمول که قابل نداشت و شخصیت شما نشان میداد که درست میگفتید و از اینجور حرفها. هدیه را قبول نمیکرد که با اصرار پذیرفت و به سربازی که آنجا بود داد و گفت:"این را بگذار داخل اتاق که با چایی بخوریم" بعدش هم خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون.

در همان چند لحظه که داخل اتاق نیروی انتظامی بودیم ، انگار داریم فیلم میبینیم، یعنی چند نفر دستگیر شده بودند، خانمی با ظاهری به همر ریخته اصرار میکرد که داخل بیاید و راهش نمیدادنند و سربازها و درجه دارها در رفت و آمد بودند و خلاصه جنب و جوش به راه بود که از بیرون اصلا مشخص نبود.

امیدوارم آقای شکری و همکارانش که آن شیرینی ها را خورده اند، خوششان آمده باشد.

بابا