سلام دخترم

الان که برایت نامه مینویسم ساعت 11 شب است و وقت مناسبی است برای اینکه از "تنهایی" برایت بگویم.

"تنهایی" به نظرم جزء جدا نشدنی زندگی ما آدمهاست که هرچند وقت یکبار به آدم یادآوری میکند که :"هی، فلانی، تو اینجا تنهایی....و هیچکس نیست که به جای تو مسئولیت قبول کند ...خودتی و خودت، یادت نرود!" و اینجور وقتها تحملش واقعا سخت است ...

"تنهایی" در جاهای مختلفی خودش را نشان میدهد، از تنهایی در محیط خانه تا محیط کار و حتی جمع دوستان و ... اما شاید سخت ترین حالتش، ارتباطی با محیطی که پیش می آید نداشته باشد، به نظرم سخت ترینش وقتی است که آدم احساس میکند هیچکس نیست که حرفهایش را بفهمد و بتواند با او صحبت کند و این سخت ترین نوعش است ؛ حتی اگر حرفی برای گفتن نداشته باشی اما همین که میدانی کسی نیست که حرفهای نداشته ات را بفهمد، سخت است. خیلی سخت.

از نظر من ، آدمها همه تنها هستند، تنهای تنها .

البته عده ای فکر میکنند که تنها نیستند و دلخوشند به این فکر اما حتی آنها هم تایید میکنند که بعضی وقتها نمیتوانند از این احساس تنهایی فرار کنند و واقعا تنها هستند هرچند به آن، اسمهای دیگری میدهند و "تنهایی" نمیگویند.

در این تنهایی، یگانه راه حل یا مسکن، پیدا کردن آدمهایی است که آنها هم بدانند "تنهایی" جزئی از زندگی است که شاید " با هم بودن" بتواند کمی آنرا قابل تحمل کند و آن وقت لحظات با هم بودن ، زیبا میشود اما حتی این زیبایی هم دوامی ندارد و خیلی زود جایش را میدهد به یک "تنهایی" که اینبار سخت تر از قبل شده است چون الان دیگر طعم "تنها نبودن" را چشیده ای و وقتی دوباره به دام "تنهایی" می افتی، احساسش خیلی دردناکتر از قبل به نظر می آید و عمقش انگار بیشتر شده است ... انگار همدمی که (حتی موقتی) آن تنهایی را کمتر کرده است ، همزمان باعث شده توانایی درک تو از تنهایی هم بیشتر شود و همینطور که می آید و در دل و جان تو می نشیند و جای خودش را باز میکند، انگار که در واقع جای "تنهایی" را بزرگتر کرده و همه چیز را دارد آماده میکند که وقتی دوباره "تنهایی" آمد، خانه بزرگتری داشته باشد و تا عمق بیشتری نفوذ کند. به این خانه بزرگتر ، میگویند "دلبستگی" یا " عشق" .... همین است که آدم عاشق ، خیلی تنهاست و هرچقدر که عاشقتر، تنهاتر.

نمیدانم باید برایت آرزو کنم که هر چه کمتر تنها باشی یا هرچه بیشتر چون بدون تنهایی زیاد نمیتوانی طعم دلبستگی و عشق را بچشی و میدانم که با چشیدن طعم عشق، همزمان ، یک تنهایی بزرگ را داری به سمت خودت جلب میکنی که دیر یا زود به سراغت می آید. درست مثل یک قوه جاذبه که هرچه قویتر باشد، میتواند "تنهایی" های بزرگتری را به سمت تو بکشاند ...

شاید درست تر این باشد که برایت آرزو کنم ، لحظات تنهایی ات ، آنقدر طولانی نشود که خاطره تنها نبودن را فراموش کنی یا به آن تنهایی عمیق، عادت کنی ، طوری که نخواهی یا نتوانی از اعماق آن بالا بیایی.

یادت باشد: تنهایی ها هرچقدر هم که عمیق و طولانی باشند اما تمام میشوند و نباید به آنها عادت کنی، یا در واقع شاید بهتر است که به آمدن و رفتنهای "تنهایی" عادت کنی ... بله بهتر است به آن عادت کنی و همیشه منتظر باشی که وقتی می آید، برود و طولانی شدنش ، امید رفتنش را از تو نگیرد.

خوش بخوابی.

بابا