سلام دختر گلم

این روزها حسابی فکرم مشغول است اما به نظرم بالاخره دارد یکی از مشغولیتهای اصلی ام که کارهای باقی مانده جابون بود، تمام میشود ؛ هرچند با ناراحتی ولی همینکه تمام میشود خودش خوب است ولو اینکه کلی هزینه و ضرر است اما راضی ام.

داستان را که قبلا برایت نوشته ام، کارهای جابون که قرار بود دو سال پیش تمام شود !! تا الان باقی مانده و این آقا محمود که مثلا فامیلمان هم هست، آنقدر لفتش داده که اعصابم خرد شده ، از همه بدتر برخوردهای توهین آمیزش است که مثلا تلفن میزنم ، قطع میکند یا وقتی که ما آنجا هستیم و بارها به او گفته ام که وقتی هستیم و مهمان داریم، قبل از وارد شدن به حیاط، زنگ بزن و همین طوری سرت را نیانداز و بیا داخل، گوش نمیکند و می آید و میرود و اصلا انگار نه انگار. یا کار دیگری که به نظرم فقط برای اعصاب خرد کردن من و مامانت انجام داده: قرار بوده رنگ دیوارهای خانه را صورتی چرک بزند ولی رفته شروع کرده به آبی رنگ زدن!!

این جمعه پسر عموهایم را دعوت کرده بودیم و یک هدف اصلی ام همین بود که بیایند و ببینند چه گندکاری کرده این آقا محمود تا خوب آبرویش در فامیل برود (البته از قبلش هم خیلی خوش نام نبود!) از کارکردنش هم مشخص است که چون اخلاق من را میداند میخواهد اعصابم را خرد کند تا بگویم دیگر کار نکند و به این صورت با این اوضاع گرانی مصالح و کارگر و بنا ، به نوعی سود کند. پولها را هم که من از روی آشنایی و فامیلی همه را جلو جلو داده ام و تمام شده است... منهم با اینکه همین حدس را میزدم ولی دیگر تحملم تمام شد و از طریق ابراهیم و بعد هم مامان جون، پیغام دادم که یا تا آخر این هفته کارش را تمام میکند و یا دیگر نمیخواهم کارش را تمام کند. بیاید وسائلش را جمع کند و برود. میدانم که توی دلش قند آب شده است و نمیداند از خوشحالی چکار کند.

خلاصه فعلا که انقلابی به پا شده. از زن آقا محمود که خواهش میکنه من باز هم صبر کنم تا تهدید به اینکه سفته هایش را میدهم به شرخر تا پولش کند و ...

خداییش خسته شده ام، آنقدر سرکار، استرس و گرفتاری و مساله و کار باقی مانده دارم که واقعا دیگر جایی برای این برخوردهای توهین آمیز و سردواندنهای آقا محمود نمیماند.

الان که دارم این نامه را برایت مینویسم به نظرم رسید این روزها ، روزهای تعیین تکلیف "محمود" است چه آن محمود و چه این محمود .

از این هفته باید بروم و برای تعمیر گندکاریهایی که کرده فکر کنم، از نقاشی و کابینت و سیم کشی بگیر تا دوغاب ریختن و تعویض سرامیکهای شکسته و .... اما اگر واقعا تا آخر این هفته کارمان تمام شود، خوشحالم. ضرر مالی میکنم اما لااقلش فکرم آزاد میشود و به زندگی ام میرسم. چه شبها و روزهایی که با فکر این محمودها و کارهایشان، اعصابم خرد بود و نزدیک بود که با مامانت هم دعوایم شود! خدا را شکر که هر دو میروند.

دعا کن تمام شود.

بابا