سلام دختر گلم

تولدت مبارک، دیروز 31 خرداد بود و روز تولدت. البته جشن تولدت را سه شنبه هفته پیش گرفتیم که آخر هفته نباشد و برنامه جابون رفتنمان به هم نخورد. یک کیک به شکل پری دریایی هم مامان برایت سفارش داده بود که خیلی گنده بود، آنقدر گنده که در یخچال مامانی جا نشد و آوردمش خانه خودمان تا بعد که زمانش رسید دوباره بردم و تحویل دادم دم در خانه مامانی و برگشتم. چون مراسم را در خانه آنها گرفتیم و فقط خانمها بودند. البته آخر شب و وقتی که مهمانها رفتند، من و باباجون که در خانه خودمان منتظر بودیم، آمدیم و از کیک و غذاهایی که مامان سفارش داده بود، خوردیم.

ببخشید که عکس نمیگذارم. با این موبایل جدید هنوز نمیتوانم به کامپیوتر وصل شوم و عکس بگذارم ولی مامان چند تا عکس گرفته که با دوربین خاله پرستو است و باید از روی آن بیاورد روی کامپیوتر . بعدش من حتما عکسهایت را میگذارم اینجا.

امسال تو 6 سالت تمام شدو رفتی توی 7 سال. از مهر هم که میروی کلاس اول... چقدر عمر زود میگذرد. فکر میکنم دارم پیر میشوم .... یعنی هر وقت میبینم که تو چقدر بزرگ شده ای ، یک دفعه انگار متوجه میشوم که خودم چقدر پیر شده ام... روزهایی بود که برایم 40 سالگی خیلی دور بود ولی الان که 3 سال به آن مانده، به نظرم چقدر سریع رسیده است... فکر اینکه الان احتمالا (و شاید خوش بینانه) در نیمه عمرم ایستاده ام احساس پوچی به من میدهد .... خیلی عجیب است که هرچقدر هم که سعی میکنم تا به سبک مطالبی که در مورد ادامه زندگی و ... شنیده و خوانده ام، اهداف عالی یا کارهای نکرده ای که باید در ادامه زندگی دنبال کنم را در نظر بیاورم ولی جز همین اهداف دم دستی مردم عادی (مثل اینکه خانه بزرگتری داشته باشیم یا از نظر مالی وضع بهتری باشد و ...) چیزی به نظرم نمیرسد.... چقدر عادی شده ام...

بگذریم، نمیخواهم نامه ام را با تلخی به پایان ببرم.

برایت بهترینها را آرزو میکنم و همانطور که در تبریک تولد بعضی از دوستان نوشته ام، برایت آرزو میکنم که " تا هر وقت که دوست داری، زندگی کنی."

خوش بخوابی

بابا