سلام دختر گلم

روز یکشنبه این هفته با مهندس حمید رفتیم مجلس ختم معلم ورزش دبیرستانمان، آقای کبریایی. آدم خوبی بود و حسابی عرقمان را در آن 2 ساعت زنگ ورزشی که هفتگی داشتیم، در می آورد . بعضی وقتها بعد از آن دو ساعت تا چند روز پاهایمان گرفته بود و نمیتوانستیم خوب راه برویم. خدا رحمتش کند. در سالهای اول انقلاب دبیرفدراسیون فوتبال بود و فکر کنم مدتی هم مربی بدن سازی تیم ملی فوتبال. خلاصه که خوب بلد بود چطوری از ما کار بکشد. بعد از مدتی که ما از دبیرستان فارغ التحصیل شدیم، او هم از معلمی رفت و انتشارات کتاب همراه را که کتابهای با قطع جیبی چاپ میکند، تاسیس کرده بود و مدیرش بود.

من از درگذشتش اطلاع نداشتم که دیدم یک نامه از طرف آقای دکتر محمد رسید که میگفت اگر خواستم بروم، شاید بیاید و به او اطلاع بدهم. آخر در یکی از کمیته های استخدام، دختر آقای کبریایی آمده بود شرکت ما برای استخدام. من خبر نداشتم و وقتی دیدم که خانم دکتر کبریایی است از او پرسیدم با آقای کبریایی مدیر انتشارات همراه نسبتی دارد یا نه که گفت دخترش است و اینطور شد که من گفتم شاگرد ایشان بوده ام و سلام برسانند. آن خانم دکتر به شرکت ما آمد و همکارانش به آقای دکتر محمد اطلاع داده بودند که پدر ایشان فوت کرده و آقای دکتر هم به من خبر دادند.

مجلس ختمش واقعا شلوغ بود و کلی آدم سرشناس و معروف آمده بودند.چند تایی که من در مدت حضورم دیدم و شناختم اینها بودند:

  • عادل فردوسی پور، زانتیا داشت، موقع بیرون آمدن دیدم. همان تیپ اسپورت توی برنامه 90 را داشت و عینکش را هم زده بود توی موهایش. شنیدم که الان در دانشگاه شریف درس میدهد، پرسیدم : تربیت بدنی؟ گفتند: صنایع و زبان!
  • سردار کوثری: نزدیک به دولت و تند رو
  • علی شکوری راد: عضو شورای مرکزی حزب .... که کاملا با سردار کوثری متضادند.
  • آقای طالقانی: دبیر فدراسیون کشتی
  • آقای نقویان: خطیب معروف تهران که در تلویزیون هم برنامه هایش خیلی طرفدار دارد.
  • آقای مسجد جامعی: وزیر فرهنگ دولت اصلاحات که کنار سردار کوثری نشست.

سخنران مجلس آقای نقویان بود که در صحبتهایش دولت فعلی را بی نصیب نگذاشت و گفت:" آقایی با خانمش در بالکن خانه شان ایستاده بود که دید 2 جنازه در محله شان در حال تشییع هستند، یکی را به سمت راست میبرند و یکی را به سمت چپ. به خانمش گفت : آنکه به راست میبرند بهشتی است و آنکه به سمت چپ میبرند، جهنمی. همسرش پرسید : تو مگر علم غیب داری؟ او هم پاسخ داد: نه ولی آنهایی که دنبال جنازه سمت راستی میروند ، همه گریانند و مشخص است که آدم خوبی بوده که همه ناراحتند که رفته است ولی سمت چپی ها همه انگار خوشحالند که او مرده " و ادامه داد:" آقای مسئول این ملاک خوبی است که اگر داری میروی و مردم خوشحالند و SMS شادی و خنده به هم میزنند یعنی جهنمی هستی!"

چند نفر از معلمهای دبیرستان هم بودند، آقای امامی افشار (معلم ادبیات) آقای فدایی (معلم ادبیات) آقای خدابخش (معلم هندسه که از نویسندگان قدیمی مجله توفیق بود) آقای شکوری (ناظم دبیرستان) آقای رفیعی مدیر دبیرستان و ...

چند نفر از هم کلاسیها را هم دیدیم. موقع بیرون آمدن غلامرضا را دیدیم. 3 سال از ما بزرگتر است و یکسال بعد از اینکه ما وارد دانشگاه شدیم (مکانیک پلی تکنیک) او از همانجا فارغ التحصیل شد و بعدش هم فوق لیسانس خواند. احوال پرسی کردیم و شروع به صحبت کردن. میگفت الان فیزیک  درس میدهد و از کار مهندسی خارج شده است . از اوضاع و احوال دبیرستانها ، ماجراها تعریف میکرد که اینجا جای بیانش نیست! ضمنا میگفت که همه کار معلمها شده پول و کسی به فکر کیفیت آموزشی نیست البته میگفت که دبیرستانهای دخترانه بیشتر دنبال کیفیت هستند تا پسرانه ها که فقط پول برایشان مهم است.

من را با ماشین رساند میدان شهرک و از آنجا رفت که به یکی از شاگردانش جزوه بدهد. من هم سوار تاکسی خطی شدم برای میدان ونک که با تو و مامان قرار داشتیم برای خرید از حراجی پارچه های دم قیچی (برای خیاطی مامان)

از آنجا هم با هم برگشتیم خانه. بعد از ظهر خوبی بود. دیدن دوستان و مرور خاطرات گذشته حال خوبی داشت.

بابا