سلام بابایی

دو روز پیش (15 تیر) تولدم بود. 37 ساله شدم، نزدیک به 40 سالگی که میگویند سن مهمی است....

خیلی مراسم رسمی و بزرگی نبود ولی عمه طاهره و مامان جون و بابا جون آمده بودند. مامانی و دایی علی هم بودند.

مامان پیتزا درست کرده بود و عمه طاهره هم کیک گرفته بود.

دور هم خوش گذشت. یک کیف پول از عمه طاهره هدیه گرفتم و یک تی شرت هم از مامان جون و باباجون. مامانی هم برایم یک مام و یک افترشیو گرفته بود. دست همشان درد نکند. تو هم وقتی هدایا را باز کردی رفته بودی به مامان گفته بودی که "ما چرا چیزی نگرفته ایم؟" مامان هم گفته بود که :" ما برای روز پدر یک موبایل گران خریده ایم و همان برای تولد بابا هم هست" ولی تو رفته بودی و چند تا از پولهایی که داخل کیف پولت داشتی، آورده بودی و از مامان ، پاکت خواسته بودی که بگذاری داخلش و بسته بندی کنی که نداشتیم. بنابراین همان چند تا پول توی هم پیچیده را آوردی و گذاشتی روی میز و گفتی :"اینها هم هدیه من" بغلت کردم و بوسیدمت. بعدش انگار احساس کردی که کم است. رفتی و دو تا 50 تومانی سکه هم آوردی و گذاشتی رویش. قربونت برم.

شب موقع خواب مامانت گفت"حتما پولهای پرنیان را بردار که صبح اگر ببیند برشان نداشته ای، ناراحت میشود" من هم صبح گذاشتمشان توی کیف پولم. سکه هایش را همان روز خرج کردم اما پولهای کاغذی را هنوز نگهداشته ام و نمیخواهم خرجشان کنم.

مامانت برای این مهمانی کوچک خیلی زحمت کشیده بود و حسابی خسته شده بود. دستش درد نکند. جبران کنیم حوری خانم!

بابا