سلام دختر گلم

الان که برایت نامه مینویسم خوابیده ای، یعنی وقتی رسیدم خواب بودی و اصلا با هم بازی نکردیم، همین الان هم بیدار شدی و کمی آب خوردی و مجددا خوابیدی، بالشت خیس عرق بود ولی حاضر نیستی که لباس آستین کوتاه بپوشی و فقط لباس آستین بلند میپوشی و لحاف هم می اندازی رویت! آنهم در این هوای گرم، عادت است دیگر.

بگذریم، وقتی بزرگ بشوی نمیدانم در مورد "قسمت" چه فکر خواهی کرد و اصلا آنرا قبول خواهی داشت یا نه ، من خودم هم درست نمیدانم ولی بعضی وقتها خیلی سخت است که باورش نکنی، میدانی ، بعضی وقتها همزمانی چند اتفاق با هم آنقدر برای آدم عجیب میشود که اتفاقی بودن همزمانی آنها به نظر بعید میرسد یا بعضی وقتها با یک حادثه کاری که فکر میکردی کاملا اشتباه بوده و از آن ناراحت بودی ناگهان تبدیل به یک تصمیم کاملا درست میشود که دوست داری فکر کنی پشت سر این حوادث یک منطق و دست غیبی بوده است، این فکر اگر هیچ فایده ای نداشته باشد لااقل آرامش بخش است و چند شب پیش چنین اتفاقی برای من و مادرت افتاد:

قبل از عید من فرصت گرفتن یک وام را از دست دادم و این روزها که برای اتمام کارهای جابان پول نیاز داریم خیلی فکرش را میکردم که کاش آن فرصت را استفاده میکردم، به مادرت هم چیزی نگفته بودم ولی چند شب پیش طاقت نیاوردم و گفتم، بنده خدا کلی ناراحت شد ، فردایش که به شرکت رفتم دیدم اتفاقی افتاده که آن فرصت از دست رفته به نحو بهتری و دقیقا به دلیل استفاده نکردن از آن فرصت، جبران شده است، کلی خوشحال شدم ، شب که به خانه آمدم مادرت هم تعریف کرد که در تاکسی شاهد صحبت تلفنی راننده تاکسی بوده که با همسرش صحبت میکرده که برای عمل فرزند خرسالشان نیازمند فقط 100هزار تومان بوده اند و مشکل داشته اند و دست آخر قرار شده که از یکی از راننده های خطی پول درصدی بگیرد ، خیلی ناراحت شده بود، به این فکر کردیم که کاش میشد کمکشان کنیم اما دیر شده بود و در دسترس نبودند، به هرحال نمیدانم این همزمانی اتفاقات را باید به حساب درسی بگذاریم که باید میگرفتیم یا صرفا یک همزمانی اتفاقی و رخداد یک احتمال از بینهایت احتمال دیگر که میتوانسته اتفاق بیافتد و نیافتاده، ولی دلم میخواهد که آنرا اتفاقی نبینم، تصادفی دیدن اتفاقات شاید منطقی تر باشد اما دنیا را از معنی خالی میکند و زندگی را سخت.

امیدوارم دنیایت "سخت" نباشد.

بابا جواد