سلام دختر گلم

قبلا هم یادم هست که اشاره به داستانی کرده بودم که داستایفسکی در رمان برادران کارامازوف آنرا از زبان یکی از شخصیتهایش نقل میکند، داستانی است از مخالفتهای یک روشنفکر با یک کشیش که همیشه کشیش را مسخره میکند و در انتهای کار که میرود و با خود کشیش صحبت میکند، کشیش به او میگوید که حرفهای او را قبول دارد ولی برای کم کردن دردهای مردم و مرهمی بودن بر دلهایشان، چیزی بهتر از دین و خدا ندارد که به مردم بدهد و اگر اینها را هم از مردم بگیرد (چیزی که روشنفکر از کشیش میخواهد) چیز دیگری ندارد که جایش بگذارد و همین باعث میشود که روشنفکر هم حرفهای او را قبول میکند و دنباله رو او شود.

من مدتی است به این فکر میکنم که چقدر وضعیت آن کشیش وضعیت سختی است و چقدر باید آدم صبور و دلگنده باشد که بتواند چنین رفتاری داشته باشد.

کاش از این دست آدمها باشند و زیاد باشند، لااقل در روزگاری که تو بزرگ میشوی و مستقل تا بتوانی روی کمکها و تاثیر مثبت این آدمها در زندگیت رویشان حساب کنی.

بابا