سلام دختر گلم

این روزها نمیدانم چرا بعضی سوالات و فکرها که مدتها بود به سراغم نیامده بود، دوباره آمده سراغم و وسط اینهمه کار و گرفتاری ، دست از سرم بر نمیدارد. شاید به خاطر ماه رمضان است ، شاید هم بخاطر "بچه دوم" که بار فلسفی وجودش را انداخته روی این سوالات.

اولش داشتم به این فکر میکردم که "معنی زندگی چیست؟" ولی بعدش به این سوال رسیدم که "معنی معنی زندگی چیست؟" یعنی وقتی یک نفر میپرسد که "معنی زندگی چیست؟" منظورش چیست؟ ..... مگر زندگی نیازی به معنی دارد؟ .... در مورد این سوال و جوابهایی که به آن داده اند زیاد کتاب خوانده ام اما انگار خنگ شده ام و هیچکدامش یا به نظرم نمی آید و یا اگر می آید برایم نامفهوم است و از خودم تعجب میکنم که چطور آن موقع که این نظر را شنیده یا خوانده ام متوجه نشده ام که درست نیست.

نمیدانم، شاید همین زیاد کتاب خواندن و چون و چرا کردنها من را به این جا رسانده که حرف هیچکس را نمیتوانم به این راحتی قبول کنم و از طرفی خودم هم آنقدر کاربلد و وارد نیستم که به یک نظر برای خودم برسم، شده ام مصداق " از اینجا مانده و از آنجا رانده" ؛ نه راه پس دارم که برگردم به چیزهایی که سالها مانند دیگران فکر میکردم درست است و الان اینطور فکر نمیکنم، بچسبم و نه آنقدر اطلاعات و دانش دارم که برای خودم راه مستقلی پیدا کنم.

روزمرگی و تکرار و باری به هر جهت بودن آگاهانه ، کاری است که این روزها انجام میدهم.... تا بعد چه پیش بیاید.

بابا