سلام دختر گلم

میخواهم این نامه های "معنی زندگی" را تمام کنم، حداقل فعلا، نه بخاطر اینکه به جواب رسیده ام یا تکلیفش برایم روشن شده است، نه، البته با نوشتن چیزهایی که در نظرم بود تا حدی وضعیتم برای خودم روشن شده است ولی نمیشود با چنین بار سنگینی، همراه جریان زندگی بود و همراه جریان زندگی نبودن ، با مسئولیتهایی که من الان دارم ، همخوانی ندارد ... بگذریم.

در فاصله این نامه با نامه قبلی واقعا سعی کردم از دید یک ناظر به اتفاقاتی که دور و برم می افتد نگاه کنم و ببینم اگر این یک فیلم بود ، من چه برداشتی میکردم. دیدم 2 چیز در این دنیا خیلی پررنگ است و یکی پررنگ تر :

آن دوتا، یکی "رنج و سختی ای است که همه درگیر آن هستند و تلاش میکنند که از آن خارج شوند یا شرایط را بهتر کنند" نمیخواهم بگویم که در این دنیا خوشی نیست اما در مجموع به نظرم میرسد که سهم "رنج و سختی" خیلی بیشتر از خوشی های زودگذر و لذتهایی است که افراد درک میکنند ضمن اینکه برای رسیدن به این خوشیها هم خیلی ناخوشیها و ناحقیها و رنجها را به دیگران و خودشان تحمیل میکنند البته شاید چون دارند برخلاف جریان تلاش میکنند و دنبال هدفی هستند که تناسبی با این دنیا ندارد ، مجبورند برای ساز کردن این ناساز، دست به هرکاری بزنند و البته در خیلی هایش هم ناموفق میشوند و به هدفشان نمیرسند.

مطلب دوم هم "مرگ" است که خیلی پر رنگ است، پررنگ تر از اولی و در همه جا و همه چیز به چشم میخورد ، هیچ چیز پاینده نیست، همه چیز از بین میرود ، همه تلاشها و موفقیتها هم در انتهای خودش نمیتواند به فرد، پایندگی بدهد. واقعا اینهمه پربودن زندگی از "مرگ" خیلی عجیب است، انگار در کمین همه است ، همه کس و همه چیز تا در فرصت مناسب کارش را انجام دهد.

"رنج و سختی" و "مرگ" دو نکته ای است که انگار سازنده این فیلم پرهیجان و پر آب و تاب ، در صدر چیزهایی بوده که میخواسته بیننده متوجه شود و درک کند اما چرا؟ نمیدانم ولی (با فرض درست بودن این برداشت) خیلی عجیب است که چنین هدفی در کار بوده باشد. شاید به دلیل همین عجیب بودن بوده که بعضی به این نتیجه رسیده اند که اصلا کارگردانی در کار نیست یا اینکه کارگردان هدفی نداشته و اتفاقی این زندگی شکل گرفته که تا این حد غیر منطقی  به نظر میرسد یا ....

امیدوارم مامانت این نامه را به این زودیها نخواند چون ناراحت میشود، یادم هست که بعد از فوت خدا بیامرز عمو تا مدتها وقتی خیلی ناراحت بود و گریه میکرد، به من میگفت :"این زندگی چه معنی میدهد؟" ....

مطمئن نیستم اما شاید اینکه در انتهای تمام نمایشنامه های معروف شکسپیر ، همه شخصیتها میمیرند ناشی از چنین دیدگاهی باشد، دنیا همین است ، انتهای زندگی مرگ است و گریزی از آن نیست و نمیشود در مورد زندگی حرفی زد بی آنکه اشاره ای به "مرگ" کرد که سرانجام همه چیز و همه تلاشهاست.

اگر تا الان دلم میخواست که تو میتوانستی این نامه ها را بخوانی ولی الان فکر میکنم چقدر خوب است که چیزی از این حرفها را نمیفهمی و نمیخوانی. شاید وقتی بزرگ شدی ، تو پاسخ بهتری به این سوالات داشته باشی و تفسیر متفاوتی از "زندگی"

بابا