سلام دختر گلم

دیروز که آمدم خانه داشتی برای خودت چیپلت میخوردی که آمدی بغلم و گفتی:"بابا میدانستی که من هم روزه ام" و یک دانه چیپلت گذاشتی دهانت. اولش فکر کردم داری شوخی میکنی ولی بعدش فهمیدم که دوباره روزه کله گنجشکی گرفته ای به قول خودت و تا ظهر چیزی نخورده ای و بعدش هم که مشخص است. جالب است که مرتب هم از مامان میپرسی :"الان اشکالی داره که من چیپلت میخورم؟" متفکر

ضمنا چند بار پرسیدی که "بابا؟ اذان شده؟" من اول فکر میکردم که میخواهی برای افطار بدانی (نه که خیلی گشنه بودی!)  ولی بعدش گفتی که میخواهی نماز بخوانی. بله از دیروز یک دفعه و بطور خودجوش شروع کرده ای به نماز خواندن؛ انهم در اتاق خودت و عمود بر قبله !! و با همین لباس خانه که داری ! و البته با یک جانماز کوچک که از مامان گرفته ای. دیروز بعد از اینکه نمازت را خواندی و مدتی گذشت، از مامان پرسیدی که :"مامان قبل از نماز دست و صورت را میشورند؟" مامانت هم گفت که "بله وضو میگیرند" تو هم رفتی و وضو گرفتی و یکبار دیگر نماز خواندی، به همان صورت که گفتم در اتاق خودت و عمود به قبله و با لباس توی خانه. خیلی دلم میخواست که از نزدیک بنشینم و نگاهت کنم ولی حواست بود و از زیر چشمی داشتی نگاه میکردی که ببینی من نگاه میکنم یا نه. من هم خودم را زدم به بیخیالی ولی از دور میشنیدم که داری کلماتی را میگویی و "الله و اکبر"گفتنهایت را میشنیدم.

دیروز بعدش با مامان کلی خندیدیم. من گفتم:" فکرش را بکن که پرنیان برود حوزه و بشود از این خانم جلسه ای ها، فکر کنم کارش هم بگیرد!" و مامانت هم قبول داشت که اگر خانم جلسه ای بشوی، کارت میگیرد. استعداد است دیگرچشمک

فعلا که بدجوری از ماه رمضان تاثیر گرفته ای، تا بعدش ببینیم چه میشود.

بابا