سلام بابایی

 از نامه قبلی ام مدت نسبتا زیادی میگذرد و الان که دارم نامه مینویسم با مامان رفته اید جشن تولد باران ، دختر ناز و تپلی محسن، دوست زمان دبستانم. من و این آقا محسن از کلاس سوم دبستان تا الان با هم دوستیم و هم مدرسه و دانشگاه بوده ایم اما او مهندسی شیمی خواند و من مکانیک ولی هردو تا امیرکبیر بودیم.

بگذریم. این روزها مامانت بخاطر نی نی کوچولوی جدیدمان که هنوز نمیدانیم پسر است یا دختر، اصلا حالش خوب نیست. هرشب حالت تهوع و تغییر زیاد در قند خون و فشار که البته چند روزی است به کمک آمپولهایی که دکتر داده و داروهای جدیدش کمی بهتر شده است البته خوب خوب نشده و همین امروز ظهر هرچه خورده را بالا آورده ولی خب از چند روز پیش بهتر است. من هم که به خانه می آیم و حالش را میبینم و از همه بدتر نمیتوانم کاری برایش انجام دهم، حوصله ای برایم نمیماند که برایت نامه بنویسم؛ البته پای کامپیوتر نشسته ام (بیشتر وقتی که خوابیده بوده) ولی حوصله نامه نوشتن را نداشتم والا کلی مطلب بوده که به نظرم می آمده که مناسب نامه نگاری است.

در شرکت هم درگیر موضوع مهمی شده ام که اگر نتیجه بدهد تغییرات زیادی در ساختار شرکت خواهد بود خصوصا سازمان تولید که به موقعش برایت میگویم.

دعا کن که حال مامان و نی نی خوب باشد و این ناراحتی ها مامان هم تمام شود.

بابا