سلام دختر گلم

امروز باید با عمه طاهره میرفتیم محضر به همین خاطر مرخصی گرفتم اما قبلش فرصت کردم و تا ساعت 11 که باید محضر میبودم، رفتم جلوی دانشگاه تهران و برای خودم توی کتابها چرخ زدم، به یاد ایام شباب و جوانی، خیلی حس خوبی بود البته چون نگران بودم که دیر نرسم ، یک کم با عجله کتاب فروشیها را دیدم اما باز هم خوب بود. چند تا کتاب هم خریدم، دو تا کتاب فنی که با قیمت قدیمشان خریدم و 3 تا کتاب جدید که بیشتر روانشناسی و مدیریتی بود و اگر خواندم و مفید بودند، معرفی میکنم شان. بعضی تغییرات فضای جلوی دانشگاه را متوجه شدم مثل تغییر محل انتشارات امیرکبیر یا کتابفروشی خیلی شیک و پر زرق و برق انتشارات گاج .

بعدش رفتم محضر، جناب نماینده بانک که قرار بود ساعت 11 بیایند، ساعت 12:30 آمدند و کارهای ما هم تا 1:15 طول کشید، دیگر حسابی کلافه شده بودم.

برگشتم خانه و ناهار خوردم و رفتم یک دکتر که حاجی معتمدی معرفی کرده بود، پزشک عمومی است اما به سبک ابوعلی سینایی معالجه میکند و با گرفتن نبض ، نوع مزاج را تشخیص میدهد و طبق همان هم توصیه هایی برای تغذیه دارد که برایم جالب بود و در یک نامه جداگانه برایت بیشتر توضیح میدهم.

برگشتم خانه و بعد از استراحت مختصر با تو و مامان رفتیم بیرون. اول رفتیم و مامان رنگ موی گیاهی خارجی خرید که برای نی نی مان مشکلی نداشته باشد و از آنجا هم رفتیم پارک دانشجو که یک جشنواره غذاها و صنایع دستی استانها برپا بود ، از آنجا چندتا کلوچه بندرعباسی از خانمی که احتمالا از همانجا آمده بود (چون هم خیلی لهجه داشت و هم لباسهای جنوبی پوشیده بود) خریدیم به نام...(یادم رفته!) که خوشمزه بود. بعدش هم مامانت ساندویچ فلافل خرید ، نه بخاطر مزه و یا گشنگی فقط به خاطر اینکه اجازه میدادند که هرکسی خودش مخلفاتی که دوست دارد را داخل ساندویچ بریزد و این برای مامان جالب بود (علمای بازاریابی باید بیایند و یاد بگیرند که با چه ترفندهایی میشود مشتری جمع کرد!) تو هم که حسابی توی پارک بازی کردی.

برگشتنی هم رفتیم از "سفید و سیاه" همبرگر خریدیدم و آمدیم خانه.

ضمنا توی پارک کار بدی کردی که حسابی دعوایت کردم و تو هم کلی گریه کردی تا بخشیدمت والا داشتیم وسط کار از پارک به خاطر تنبیه تو برمگشتیم خانه که با وساطت مامانت ، کوتاه آمدم. الان دیروقت است شاید در نامه دیگری برای ثبت در تاریخ نوشتم که چه کار کرده ای تا وقتی بزرگ شدی ، بخوانی کمی خجالت بکشی، الان که ماشاءالله عین خیالت نیست و یک ببخشید میگویی و هنوز کلامت منعقد نشده، فراموشت شده و رفته ای سراغ بازی و ادامه کارت!

خوش بخوابی

بابا