سلام دختر گلم

امروز در مسیر برگشت، وقتی از خیابانی که از کنار محله های اطراف شرکت میگذرد، عبور میکردیم ، دو تصویری که از مدتها پیش میخواستم برایت توصیف کنم، در ذهنم روشن شد و چقدر روشن بود، البته نه جزئیات تصاویر ، بلکه احساسی که در از دیدن آنها در یادم نشسته است:

اولین تصویر، تصویری از همین خیابان است که کنار آن دختر و پسر جوانی ایستاده بودند و ما در سرویس شرکت از کنارشان میگذشتیم، پسر موهایی نامرتب یا شاید مطابق مدل موهای امروزی جوانها داشت که از نظر من نامرتب است ولی دختر روسری و مانتو داشت و کاملا معمولی و شهرستانی. ظرف چند ثانیه ای که ما داخل ماشین و با سرعت آرام از کنارشان میگذشتیم، نگاه من ناخودآگاه روی آنها بود. پسر خیلی عصبی صحبت میکرد و دختر ساکت بود ، ناگهان پسر کشیده محکمی به دختر زد و دختر همچنان ساکت بود و نگاه میکرد.... من و مهندس سعید از جایمان پریدیم و چرخیدیم که ببینیم واکنش دختر چیست اما دختر فقط ایستاده بود و نگاه میکرد .... .... راجع به چه صحبت میکردند؟ آیا دختر خواسته ای داشت که پسر ناراحت شده بود؟ نمیدانم...بی پناهی و ناچاری تنها حسی بود که از سکوت دختر به یاد دارم و ماشین ما آرام از کنارشان گذشت....

تصویر دوم، مربوط است به بعد از ظهر جمعه ای که از جابان برمیگشتیم و در کمربندی بومهن ناگهان ماشینهای جلویی ما زدند روی ترمز و من متوجه وضعیت غیرعادی شدم، سرعتم زیاد بود و فقط فرصت کردم که مقداری ترمز کنم و کنجکاو بودم که ببینم موضوع چه بوده است که دیدم: ماشینی (شاید یک پژوی سیاه رنگ) کنار جاده ایستاده است و یک نفر هم کنار در عقب سمت شاگرد ایستاده و دارد به ماجرایی که پشت ماشین در حال اتفاق بود، نگاه میکند: راننده با موهایی عجیب و شاید مش کرده ،  یک زن جوان که من صورتش را ندیدم و روسری اش افتاده بود و دستش را از پشت پیچانده بود، به سبکی که پلیس افراد را دستگیر میکند، ضمن کتک زدن زن ، او را به سمت ماشین برد و به زور وارد ماشین کرد و ... ما گذشتیم و نتوانستم ادامه اش را ببینم. اجباری که زن چاره ای جز پذیرفتنش نداشت، هنوز در خاطرم زنده است و مدتی بعدش به این فکر میکردم که آیا باید این جور صحنه ها را به پلیس خبر داد؟ آیا زن را دزدیده بودند و به زور به جایی میبردند؟ نمیدانم.

این دو تصویر شاید هزاران دلیل داشته باشد و شاید آن زنها کاری کرده بودند که مستحق چنین رفتاری بودند اما برای من و بعنوان پدری که دختر دارد، سخت است که آن رفتارها را به حساب یک واکنش عاقلانه یا عادلانه بگذارم ... بی پناهی که در نگاه دختر اول بود و بیچارگی که در حالت زن دوم بود ( من صورتش را ندیدم) اذیتم میکند و نگران که نکند برای دختر من و دختران دیگر هم چنین اتفاقاتی بی افتد و من نتوانم کاری بکنم... درست مثل این دو مورد که من چه آرام و چه تند، از کنارشان گذشتم و الان جز تصویری از آنها برایم باقی نمانده است.

این دو حادثه برای من نمادی است از بی پناهی زنان در مقابل قدرت برتر مردان و این فکر ناراحتم میکند.

بابا