سلام دختر گلم

بالاخره آنقدر بزرگ شدی که بروی مدرسه ؛ الان یک ماه و 2 روز است که به مدرسه رفته پای، مدرسه "کوثر دانش" در کوچه پشتی خانه مان؛ حکایت اینکه چطور شد که رفتی این مدرسه غیر انتفاعی را وقتی بزرگ شدی از مامانت بپرس، بنده خدا خیلی حرص خورد وقتی فهمید مدرسه دولتی که میخواست اسمت را بنویسد، فقط بعد از ظهرها پیش دبستانی دارد ولی بعدا که اینجا ثبت نامت کرد، خبرش کردند که آن مدرسه، کلاسهای بعد از ظهرش را به صبح منتقل کرده؛ آخر برای مامانت خیلی مهم بود که عصرها به مدرسه نروی و حتما صبح باشد و به همین دلیل از ثبت نام در آن مدرسه ، صرف نظر کرد ؛منکه گفتم اینجوری بهتر است چون مدرسه جدید، خیلی به خانه نزدیک است و مامانت راحت تر میشود؛ الان نظر خودش هم همین شده است.

روز اول مدرسه من هم دیرتر به سرکار رفتم تا با مادرت بیاییم و روز اول مدرسه کنارت باشیم، نمیدانی چه حالی شدم از دیدن یک کلاس اول ، تقریبا بعد از 20 سال، وارد یک کلاس اول شده بودم و ناگهان گریه ام گرفت، نشستم و اشک به چشمانم آمده بود که یکی از معلمها با چند نفر از بچه ها وارد کلاس شدند ، من هم گریه ام را خوردم وبلند شدم و آمدم بیرون. نمیدانم چرا گریه ام گرفته بود ، شاید یاد دوران کودکی خودم افتادم ولی فکر کنم علت اصلیش این بود که فکر نمیکردم اینقدر پیر شده باشم که دخترم برود مدرسه و این همان احساسی بود که هم من و هم مامانت ، موقع بردنت به مدرسه ، در موردش صحبت میکردیم، نوعی احساس بهت و حیرت و البته افسوس و درماندگی از عمری که گذشته و هشدار اینکه: " آقا ! خانم ! دخترتان بزرگ شده و به مدرسه میرود و به همین سرعت که نفهمیدید چطور اینقدر سریع بزرگ شد، بزرگتر هم میشود و شما هم پیرتر میشوید و این عمرتان است که به این سرعت میگذرد و مشخص نیست چقدرش باقی مانده" .

بگذریم، ولی در لباسهای کوچک مدرسه که پوشیده بودی خیلی ماه شده بودی و هرچه نگاهت میکردیم ، سیر نمیشدیم.

کلاست را هم به دلیلی عوض کردیم، اسم خانم تان "خانم گلچین" است که من هنوز ندیده ام اما مامانت میگوید ، عاشق بچه هاست و از خانم آن یکی کلاس (همان که اول کلاس تو هم بود و عوضش کردیم) مهربان تر است.

امشب "آقا جان" - شوهر عمه مامان- فوت کرد و الان مامانت رفته آنجا ، خدا رحمتش کند، بنده خدا مریض بود و خیلی عذاب میکشید، راحت شد.

شاید به همین خاطر ، نامه امشب - علیرغم عنوان سرزنده اش - اینقدر حضور مرگ در آن پر رنگ است؛ خودمانیم این "مرگ" هم موضوع عجیبی است، حیف که سن و سالت نمیرسد که بنشینیم و با هم در موردش صحبت کنیم ولی اگر میشد ...

خوب بخوابی؛

بابا