سلام دختر گلم

بعد از اتمام نامه اول چند بار آنرا ویرایش کردم تابالاخره چیزی شد که به نظرم میشود گذاشت تا تو هم بخوانی.

داشتم فکر میکردم که چطور باید ادامه بدهم و از آنجا که قرار گذاشتیم این وبلاگ یک گفتگوی پدر و دختری باشد برای وقتی که پدر نیست ، به نظرم رسید ابتدا باید خودم را معرفی کنم: خیلی ساده من پدرت هستم، کسی که تا الان بزرگترین تصمیم فلسفی اش این بوده که تو بدنیا آمده ای و البته مهمترین تصمیم زندگی اش هم این بوده که ازدواج کرده است، احتمالا وقتی که تو این نامه را میخوانی آنقدر بزرگ شده ای که معنی این صحبتها را بفهمی هرچند تا وقتی خودت بچه دار نشوی معنی پدر یا مادر شدن را نمی فهمی ، شاید هم اصلا از فلسفه خوشت نیاید و متوجه نشوی که "بزرگترین تصمیم فلسفی یعنی چه" اما به هرحال من مجبورم که با ادبیات خودم برایت بنویسم و از دید من تصمیم به بچه دار شدن یعنی تصمیم به اینکه یک انسان دیگر به این دنیا بیاید و این یعنی من مسئول زندگی و آینده او هستم و قاعدتا باید پاسخگو باشم که اگر روزی از من پرسید "چرا من را به دنیا آوردی؟" پاسخی داشته باشم و تصمیم به اینکه خودت را در معرض چنین سوالی قرار دهی یعنی "بزرگترین تصمیم فلسفی زندگی"، راستش علیرغم اینکه وقتی تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم مدتهای زیادی را با مادرت در مورد این موضوع صحبت کردیم، اعتراف میکنم امیدوارم اوضاع طوری نشود که این سوال را از من یا مادرت بپرسی چون معلوم نیست پاسخهای ما تو را قانع کند یا نه و البته شاید خیلی هم مهم نباشد که ما چه پاسخی بدهیم چون تو "هستی" و اینکه چرا هستی را باید خودت پیدا کنی و پاسخهای ما نمیتواند پاسخ تو باشد.

بگذریم ، داشتم میگفتم که من پدرت هستم ، از خانواده ای متوسط (یا کمی پایین تر) که توانستم در مدرسه ای مذهبی و معروف درس بخوانم (منظورم مدرسه مفید است واقع در خیابان زنجان تهران که نمیدانم تا زمان بزرگ شدن تو باقی باشد یا نه ، الان به دلیل شعبه دار شدنش میگویند مفید 1 ) و در دانشگاه خوبی (پلی تکنیک) در رشته ای که دوست داشتم (مکانیک ساخت و تولید) قبول شوم و مهندسی بگیرم، بعدا شاید در مورد اینکه چه شد که من رفتم مدرسه مفید و چه شد که به رشته ساخت و تولید علاقمند شدم ، برایت بنویسم.

بعد از دانشگاه هم خیلی سریع به جایی آمدم که الان هم مشغول به کارم (یکی از شرکتهای گروه مپنا) و باز هم خیلی سریع در رده مدیریتی رشد کردم و نسبتا جایگاه خوبی دارم.

فکر کنم برای امروز بس است ، چون چیزی نمانده که با مادرت از مراسم پاتختی دختر خاله ات برگردید و من قصد دارم تا قبل از آمدنتان مقداری کتاب بخوانم، این روزها دارم کتاب "روانشناسی اجتماعی" نوشته "ارونسون" را میخوانم که هم جالب است و هم روان و عالی ترجمه شده است (ترجمه دکتر حسین شکرکن) امیدوارم علاقمند باشی و در این زمینه مطالعه کنی، دید خوبی به آدم میدهد که برای زندگی اجتماعی مفید است.

مواظب خودت باش

پدرت