سلام دختر گلم

من همیشه به ریسک پذیری و سرنترس داشتن روزنامه نگارها غبطه میخوردم و البته همیشه هم فکر میکردم که چرا آنها تا این حد خود و خانواده شان را به خطر می اندازند و با صاحبان قدرت و ثروت درمی افتند.حقیقتش تحلیل هایی مثل "اهمیت آگاهی مردم" و ... هم برایم معنی نمیدهد که فکر کنم بخاطر اهمیت جریان آزاد اطلاعات و ... است که دارند خودشان را به آب و آتش میزنند اما از وقتی که خودم اینجا به تو نامه مینویسم و کسانی میآیند و این نامه ها را می بینند، فهمیده ام که راز آن "سر نترس داشتن" چیست.

واقعیت این است که از وقتی این نامه دانی دختر و پدری راه افتاده است برای من خیلی مهم شده که حتما مطلب بنویسم و دیگران نظر بدهند و اگر نظری میدهند برایم خیلی مهم است. ضمنا خیلی سخت است که جلوی خودم را بگیرم و مطالبی را که فکر میکنم خوشایند خواننده هاست و باعث میشود افراد بیشتری به اینجا سر بزنند ، ننویسم و کم کم دارم احساس روزنامه نگارهایی که هر روز مطلبشان را ده ها و صدها هزار نفر میخوانند را درک میکنم. من اگر میدانستم که این نامه ها را مثلا 1000 نفر میخوانند ، نمیدانم چه واکنشی نشان میدادم اما احتمالا اگر فکر میکردم مطلبی خوشایند آن 1000 نفر است ، بیان میکردم و از اینکه کسی به من به خاطر آن خرده بگیرد، نمیترسیدم یا شاید خیلی وقت بیشتری برای تهیه مطلب و ... میگذاشتم.

نوعی هیجان در اینکار است که باعث میشود آدمها برای بدست آوردن یا حفظ کردنش ، ریسکهایی بکنند که در حالت عادی اهلش نیستند و همین است که از نظر روحی برای ایشان ریسک کردن را عادی میکند و البته از دست دادنش هم خیلی سخت و گران است. خاطرم هست پسر آقای بازرگان (عبدالعلی بازرگان)  در جلسه ای که برای سالگرد دکتر شریعتی به دانشگاه دعوتش کرده بودیم ، میگفت که از نظر او دکتر شریعتی واقعا سکته کرده است و قبول نداشت که ساواک و ... در مرگش دخیل بوده اند؛ دلیلش را هم اینطور توضیح میداد که با محدودیتهایی که ساواک برای دکتر شریعتی درست کرده بود و او نمیتوانست با شاگردان و مریدانش رابطه داشته باشد و جلوی سخنرانی و چاپ کتابهایش را گرفته بود و او را از جامعه منزوی کرده بود، او آنقدر از نظر روحی به هم ریخته بود که کاملا آماده یک سکته قلبی بود که برایش پیش آمد و چیز عجیبی نبود.

کاری به اینکه واقعا دلیل مرگ دکتر شریعتی چه بوده است، ندارم ولی برایم قابل درک است که کسی با مشخصات ایشان و قدرت سخنوری و نویسندگی مسحورکننده و آنهمه طرفدار، وقتی مخاطبش را از او میگیرند، چقدر به هم میریزد و چقدر برایش سخت است.

داشتن مخاطب ، قدرت بزرگی به آدم میدهد که وجودش لذت بخش است و از دست دادنش، دردآور.

نمیدانم بعنوان یک پدر باید برایت آرزو کنم که مخاطب زیادی داشته باشی یا نه اما فکر میکنم آنقدر این موضوع لذت بخش هست که تجربه اش به درد از دست دادنش می ارزد هرچند باید خیلی مراقب باشی.

بابا