سلام دختر گلم

یکی از خاطرات دوره دبیرستان من ، خاطراتی است که سر کلاس "آمادگی دفاعی" داشتیم ، این درس به خاطر شرایط جنگی کشور به درسهایمان اضافه شده بود تا آماده اتفاقاتی مثل بمباران شیمیایی و ... باشیم و اطلاعات اولیه را داشته باشیم.

خطره اول مربوط به زمانی است که در حیاط دبیرستان داشتیم آموزش پریدن از روی یک خاکریز را یاد میگرفتیم (مثل وقتی که پشت یک خاکریز کوچک سنگر گرفته ایم وباید از روی آن بپریم و پشتش برویم و دشمن هم روی آن دید دارد و تیراندازی میکند و باید خیلی سریع و با کمترین ارتفاع از رویش به سمت دیگر بپریم) برای تمرین هم یک بشکه خالی درب و داغان را آورده بودند و همه از روی آن طوری میپریدند  و با دست به زمین میخوردند (روی آسفالت کف حیاط مدرسه) و دستشان هم درد میگرفت یا بصورت سطحی زخم میشد و لباسها هم بعضا پاره میشد؛هنوز نوبت من نشده بود و از اینه دستم زخم شود یا لباسهایم پاره شود ، میترسیدم؛ با خودم فکر کردم که این بشکه ، گرد است و اگر به آرامی رویش بیفتم ، به آرامی هم از طرف دیگرش سر میخورم و پایین میروم و اتفاق بدی نمی افتد. (درست مثل کارتونها!!)  این بود که وقتی نوبت من شد، خیلی آرام طوری که انگار میخواهم رویش سر بخورم ، روی بشکه افتادم ولی این باعث شد که بجای رد شدن از روی آن، همراه با بشکه مقداری غلط بخورم  و بعدش که میخواستم بلند شوم هم مقدار دیگری غلط خوردم و ... معلم مان آقای سعیدی بود و با بچه ها حسابی بهم خندیدند و  من دوباره که بلند شدم مثل بقیه و با سرعت و شدت پریدم و دستم هم کمی زخم شد اما هنوز که یادش می افتم خودم هم از وضعیتی که داشتم خنده ام میگیرد. البته حسابی هم خجالت کشیدم.

خاطره دوم مربوط به جلسه ای است که آقای "افشار مقدم" داشت در مورد دفاع شیمیایی صحبت میکرد و توضیح میداد که در صورت حمله شیمیایی باید با زدن آمپول به باسن ، خیلی سریع واکنش نشان بدهیم. بعد پرسید:"کسی میداند که کجا باید آمپول بزند؟"؛ کسی بلد نبود؛ خیلی سریع برگشت به سمت تخته سیاه و یک دایره کشید و قطرهای عمود بر هم (به شکل +) را هم کشید و در وسط ربع اول یک نقطه گذاشت و گفت:"اینجا" و برگشت به سمت کلاس. تو اون محیط مذهبی مدرسه مفید که کسی اسم اعضای سافله انسان را هم نمی آورد ، حالا شکل دایره و نقطه مرکزی و ... داشتیم از خنده منفجر میشدیم و چند نفری نتوانستند خودشان را نگهدارند و زدند زیر خنده. آقای افشار مقدم هم یک داد بلند زد که "مگه حمله شیمیایی شوخیه؟ خمپاره" (منظور از کلمه خمپاره ،که هرلحظه باید آماده بیان شدنش توسط معلم کلاس بودیم، این بود که هر لحظه در صحنه واقعی جنگ باید منتظر شنیدن سوت خمپاره باشیم و به محض شنیدن این کلمه باید خودمان را بیاندازیم روی زمین و مثلا پناه بگیریم) خلاصه هرجور بود خودمان را در فضای بین نیمکتهای کلاس انداختیم زمین و دراز کشیدیم. هنوز چند نفر داشتند میخندیدند ، به همین خاطر آقای افشار مقدم تصمیم گرفت که برای تنبیه، از طبقه دوم که کلاسمان بود تا حیاط را سینه خیز پایین برویم! تا حیاط رفتیم و حسابی پله ها را با لباسهایمان تمیز کردیم اما یادم است که همینطور میخندیدیم.

خاطره سوم هم مربوط به زمانی بود که در حیاط مدرسه آقای سعیدی یک دفعه گفت:"بشمار سه همه بالای دیوار" ، روی دیوار مدرسه یک فنس کشیده بودند (که هنوز هم هست) و بچه هایی که قدشان بلندتر بود و زورشان بیشتر، خیلی سریع توانستند بروند بالای دیوار اما من و چند نفر دیگر ماندیم پایین. بعضی از بچه هایی که بالا رفته بودند، پریدند پایین و به ما کمک کردند. من آخرین نفر بودم که "جواد خدایاری" با یک ژست فردینی آمد و کمک کرد که من هم بروم بالای دیوار مدرسه، یادش بخیر.

این خاطرات الان شاید شیرین باشند و شنیدنی اما اصلا دوست ندارم فکر کنم که در آینده ممکن است جنگ جدیدی در بگیرد و این مطالب یا پیش رفته ترشان را به بچه ها یاد بدهند.

کاش هیچ وقت جنگی نباشد.

بابا