سلام دختر گلم

شاید برای یک مدیر سخت ترین کار این باشد که نفرات واحدش را با اهداف سازمانی همراستا کند و به ایشان این دیدگاه را بدهد که بتوانند کارهایشان را در یک نگاه کلی تر و برای رسیدن به اهداف سازمان معنی کنند.

مثال خوبی برای توضیح آن برایم پیش آمد که میخواهم برایت بگویم:

ما برای رفتن به سرکار ، سرویسی داریم که یک تاکسی است و هر روز از کرج می آید تا ما را سوار کند و به شرکت ببرد؛ به دلیل مسیر طولانی که از کرج تا اینجا هست بعضی وقتها اتفاق می افتد که کمی (در حد 5 یا 10 دقیقه) دیر کند و ما منتظر باشیم ؛ بعضی وقتها هم ممکن است که یکی از مسافرین (مثلا من) در حد همان 5 تا 10 دقیقه خواب بمانم و دیر کنم . از نظر منطقی اتفاقی که افتاده یکسان است به هرحال تاکسی حدود 10 دقیقه دیرتر از زمان معمول حرکت میکند و نباید بین این دو وضعیت تفاوتی باشد اما در عمل اینطور نیست یعنی روزی که راننده تاکسی دیر کرده ، آنچنان با شتاب رانندگی میکند که باید مراقب باشیم که تصادف نکند اما روزی که یکی از ما دیر کرده ، چنان با خیال راحت رانندگی میکند که انگار نه انگار که دیر شده است و باید زودتر برسیم! کاملا مشخص است که برای او خیلی فرق میکند که "دلیل دیر رسیدن چیست." خودش مقصر است یا یکی از ما.

در سازمانها هم این موضوع خیلی دیده میشود که بین مدیران و پرسنلشان برای اینکه بتوانند آنها را از این نگاه شخصی خارج کنند و به افق سازمانی برسانند، تنش و درگیری است. مدیر نگران تمام نشدن به موقع کار است و کارشناس یا تکنسین به فکر اینکه اگر کسی پرسید چرا کارش به موقع تمام نشده، یک توجیه قانع کننده داشته باشد. در این بین هم اتلاف خیلی زیاد است. بگذریم که بعضی وقتها مدیر هم میخواهد که زیر سوال نباشد و بتواند کارهایش را توجیه کند!

امیدوارم تو اگر مدیر شدی بتوانی این دیدگاه را به خوبی برای نفراتت جا بیاندازی.

بابا