سلام بابایی

هفته پیش که داشتم به خانه برمیگشتم، سر چهار راه ایران خودرو، پشت چراغ قرمز که سرویس شرکت ایستاده بود، توجهم به زنی جلب شد که چیزی _شاید آدامس یا جوراب- میفروخت و دختر کوچکی ، حدود 3 ساله، در بغلش بود. قیافه و طرز لباس پوشیدن زن، به گداهای معمول، نمی ماند و حلقه ازدواج هم در دستش بود، اما لباس دخترک ، برای آن هوای غروب پاییزی ، کم بود. چراغ که داشت سبز میشد ، زن به کنار جاده رفت و دختر را به زمین گذاشت، دخترک هم به چالاکی و با قدمهایی کودکانه - درست مثل رفتارهای همه بچه های هم سن و سالش - دوید و رفت کنار جاده، روی جدول نشست و پیروزمندانه به زن نگاه کرد، مشخص بود که این حرکت را بعنوان یک حرکت بزرگانه و به نشانه استقلال انجام داده بود. لباسش از روی پایش کنار رفت که با یک حرکت سریع، درستش کرد، مشخص بود که میداند نباید لباسش کنار برود، به نظرم رسید آن "زن" واقعا مادرش است، دلم نمیخواهد فکر کنم که دخترک، یک بچه کرایه ای است برای جلب ترحم بیشتر.

یک لحظه از اینکه دیدم حرکاتش چقدر مثل تو و باقی بچه هاست، به خودم لرزیدم، تجسم کردم که آن دخترک ، تویی که داری با لباس کم ، میدوی و میروی روی جدول مینشینی...... بغض گلویم را گرفت، آخر مگر یک بچه در آن سن چقدر میتواند تاب بیاورد؟ و آیا او حق ندارد که مثل باقی بچه ها،  بجای سر چهار راه بودن، در خانه ای گرم و آسوده از نان شب، در آغوش مادرش باشد؟

وظیفه ما چیست؟..... نمیدانم ولی امیدوارم وقتی بزرگ شدی، هیچ دختر بچه ای ، سر هیچ چهارراهی ، با مادرش آدامس و جوراب ، نفروشد.

بابا