سلام دختر گلم

دو شب پیش ، برای خواباندنت داشتم داستان معروف "لباس جادویی پادشاه" را میخواندم ، داستان معروفی از هانس کریستین آندرسن که دو نفر کلاهبردار به شاه میگویند که لباسی جادویی میدوزند که بهترین لباس دنیاست اما خاصیتش این است که برای همه قابل دیدن نیست و فقط انسانهای آگاه و خردمند ، میتوانند آنرا ببینند ولی احمقها و نادانها قادر به دیدنش نیستند و به این صورت مشخص و رسوا میشوند و شاه هم قبول میکند ولی هر روز که به کارگاه ایشان سر میزده ، هیچ چیزی نمیدیده اما از ترس "احمق شناخته شدن" جرات نمیکرده که بگوید هیچ چیز نمیبیند بنابراین برای اطمینان ، وزرا و سایر درباریانش را به کارگاه ایشان میفرستد اما ایشان هم از ترس احمق نامیده شدن ، جرات نمیکنند که بگویند :"چیزی وجود ندارد" و لذا همه با هم و به دروغ شروع به ستایش از زیبایی و لطافت آن لباس میکنند. تا اینکه بالاخره لباس تمام میشود و در  روز مراسم که شاه آن لباس نامریی را پوشیده بوده ولی در واقع لخت بوده و در میان جمعیت راه میرفته و کسی هم جرات نمیکرده که بگوید او لخت است، ناگهان بچه ای فریاد میزند که "پادشاه لخت است" و مردم هم ترسشان از "نادان جلوه کردن" میریزد و همه با هم فریاد میزنند که "شاه لخت است."

هنگام خواندن داستان به این فکر افتادم که چقدر حکایت سازمانهای خود شیفته و مدیران خود شیفته ، شبیه به این است و چقدر راحت است که مدیران سازمانها ، مشکلاتی که وجود دارد را نبینند و کسی هم جرات نکند که به ایشان بگوید که " سازمان لخت است" و مشکلاتی که وجود دارد برای همه قابل دیده شدن است .

ترس مدیران میانی یا پرسنل یک سازمان از بیان مشکلات ، معمولا به خاطر همان ترس از دست دادن وجهه یا مزایای مالی و یا حتی اخراج از سازمان ، چیزی است که باید مدیران ارشد فکری برایش بکنند و فضایی درست کنند که اگر مشکلی هست، امکان بیان داشته باشد و کسی نترسد والا کم نیستند سوء استفاده گرانی که از همین موضوع به نفع خودشان استفاده میکنند و در نهایت ضررش را سازمان میبیند.حتی اگر کسی سوء استفاده نکند، پنهان ماندن مشکلات در یک سازمان قطعا باعث اتفاقات ناخوشایندی میشود که شاید کسی نتواند ابعاد خسارتهای آنها را کنترل کند.

برایت آرزو میکنم که در سازمانتان (یا شاید هم سازمان خودت) چنین جوی نباشد و مشکلات از ترس، پنهان نمانند.

بابا