سلام دختر عزیزم

دوشنبه این هفته  شرکت بودم که مامانت زنگ زد و صحبت کردیم و در آخر گفت که "راستی بابایی، پرنیان امروز حرف (دال) را یاد گرفته و نوشته بابا آب داد" بعدش هم تو گوشی را گرفتی و گفتی :" بابا من خودم نوشتم بابا آب داد " و حسابی روی حرف دال آخر "داد" تاکید کردی؛ من هم ذوق کرده بودمن و گفتم "وای دخترم چقدر خوبه که خودت نوشتی بابا آب داد" پرسیدی:" بابا خوشحالی که من باسواد شدم؟" گفتم:" آره بابایی ، جایزت هم اینه که شب که بیام حسابی با هم بازی میکنیم."

شب سرکوچه رسیدیم که به فکرم رسید برایت یک شاخه گل بگیرم و بعنوان هدیه بهت بدهم و بگویم که از این به بعد ، هر حرف جدیدی که یاد بگیری، یک گل پیش من هدیه داری.و همین کار را کردم و تو هم حسابی خوشحال شدی.

امشب مامانت میگفت، صبح که از خواب بیدار شده بودی، از او پرسیده ای :" مامان، یعنی واقعا بابای تو برات به خاطر باسواد شدنت گل نمیخریده؟"- " نه مامانی"- "یعنی کلاس شطرنج و شنا هم نمیرفتی؟" –" نه مامانی؟" – " یعنی بابات بدجنس بوده که تو رو نمیبرده؟"- " نه مامانی، موقع ما این کلاسها نبود ، فقط کلاس زبان بود که من میرفتم"

خدا بخیر کنه با این طرز فکرت، امیدوارم اگه نتونستیم چیزی که دوست داری را برایت فراهم کنیم، به حساب بدجنسی مان نگذاری !! والا !

بابا