سلام دختر گلم

بعد از نامه قبلی که برایت از سال 76 گفتم و حضور در نمایشگاه بین المللی تهران، یاد خاطره دیگری افتام که باید برایت بگویم و در واقع ادامه همان است:

آن سال بعد از تمام شدن نمایشگاه، سفیر سوئد یک مهمانی داد که همه شرکتهای سوئدی حاضر در نمایشگاه به همراه پرسنل غرفه شان حضور داشتند، البته ما که در غرفه بودیم فقط برای عصرانه دعوت بودیم و نفرات اصلی شرکتها برای شام.

من و " داوود حسنی" بودیم و یک نفر دیگر که خاطرم نیست اسمش چه بود. خلاصه آدرس را که دادند با کلی گشتن و پیاده راه رفتن رسیدیم (چون بلد نبودیم ،زودتر رسیدیم و برای اینکه خیلی زود بود کلی اینور و اونور رفتیم تا وقت بگذرد ولی باعث شد که خسته شویم.)خانه ویلایی بزرگی بود با یک حیاط بزرگ و یک عمارت زیبا و بلند در وسط آن در محله حدود تجریش. از آن خانه هایی که جان میدهد برای بازی فیلمهای قدیمی.

توی راه، "داوود" گیر داده بود که باید گل بگیریم و زشت است که دست خالی برویم ، ما هم اصرار که "بابا! ما که آشنای سفیر نیستیم ، تازه گلی که ما بخواهیم بگیریم و در شان سفیر سوئد باشد باید همه پولی که دستمزد گرفته ایم را بدهیم" اما قبول نمیکرد و میگفت که این جوری دست خالی آب رو ریزی است. دست آخر قبول کرد که برویم و دم در خانه منتظر بمانیم تا ببینیم که بقیه که میروند تو، با گل و شیرینی میروند یا نه، اگر بقیه گل گرفته بودند ما هم برویم و بگیریم. با این ترفند قبول کرد که برویم. وقتی رفتیم دم در از ماشینها و تیپ کسانیکه وارد میشدند خودش هم فهمید که جای گل گرفتن ما نیست و خلاصه رفتیم داخل.

آن جا اولین جایی بود که من با خانمهای بی حجاب برخورد کردم ، دخترهایی که در غرفه کناری ما بودند آنشب روسری به سر نداشتند و برای من اولین بار بود که با چنین صحنه ای مواجه میشدم البته نسبت به مهمانیها یا مجالس مشابه  الان واقعا لباسهایشان پوشیده بود و فقط روسری سرشان نبود اما خب در همان حد هم برای من تازگی داشت. اول که خانمها را دیدیم ، آن نفر سومی که همراهمان بود حداقل در "لفظ" گفت که "من نمی مانم و میروم" ولی در نهایت همه ماندیم اما با دیدن آن صحنه ها من مثل اینکه مکاشفه کرده باشم ، به ذهنم رسید که " از اول هم معلوم بود که این دخترهای غرفه کناری، سر و گوششان میجنبد، تازه میفهمم که این بالاشهری ها چه جوری هستند و ...."

در همین حال و هوا بودیم که متوجه شدیم از دور ، یک سینی پر از لیوانهای رنگارنگ که ردیفی چیده شده بودند، در حال سرو شدن است. از همان دور ، رنگ یکی از ردیفهای نوشیدنی من را به خودش جلب کرد، یک رنگ قرمز خوشرنگ که از دید من زیباترین رنگی بود که میشد نوشیدنی داشته باشد. در ذهنم طعم خوش و لذت سرکشیدن یک نوشیدنی خنک را مزه مزه میکردم.... منتظر شدم که خدمتکار برسد و تعارف کند ( ضمنا همه خدمتکارها اهل تایلند یا فیلیپین بودند که با 3 یا 4 زبان صحبت میکردند و اینهم برایمان جالب بود) به محض رسیدن ، من یک لیوان برداشتم و یک نفس و تا ته سرکشیدم، با این نیت که اگر هنگام خوردن متوجه شدم که نوشیدنی ، مورد دارد و  نباید بخورم، دیگر کار از کار گذشته باشد و خورده باشم. اما چشمت روز بد نبیند، دهانم هنوز پر بود که متوجه شدم ، برخلاف چیزی که منتظرش بودم ، آن نوشیدنی نه خنک بود و نه خوشمزه، حالم داشت به هم میخورد و اگر مهمانی رودروایسی دار نبود، شاید میرفتم و دهانم را خالی میکردم اما هرطور که بود خودم را کنترل کردم و همه را قورت دادم و تازه آن موقع متوجه شدم که آن نوشیدنی خوشرنگ چیزی نبوده جز "آب گوجه فرنگی صاف شده گرم" که ظاهرا در مهمانی خارجی ها خیلی طرفدار دارد و سرو میشود!

بعد از این ماجرا ، کمی که ماندیم ، وقت رفتن شد و ما هم خارج شدیم و مهمانان اصلی ماندند برای صرف شام.

تجربه آن آب گوجه فرنگی هنوز همراهم است و همیشه در برخورد با غذاها یا نوشیدنی های جدید یادم می افتد که بهتر است احتیاط کنم و گول ظاهرشان را نخورم.

این را برایت گفتم که بگویم :"مراقب ظاهر خوش آب و رنگ غذاها و آدمها باش! ممکن است فقط رنگشان خوب باشد!"

بابا