سلام دختر گلم

این روزها به این فکر میکنم که یکی از سخت ترین کارهای یک مدیر این است که مجری سیاستهایی باشد که قبول ندارد و یا حتی آنها را به ضرر سازمانش میداند خصوصا وقتی  که آن سازمان را دوست داری و احساس میکنی که با اجرای این سیاستها در واقع داری به چیزی که خودت ساخته ای ، خیانت میکنی. در این مواقع درست و خوب کار کردن (یعنی هر چه بهتر سیاستهای اعلام شده را اجرا کردن) تاثیر منفی بیشتری دارد و در واقع غلط تر است و همین پارادوکس است که خیلی آدم را اذیت میکند.

بیشترین اذیتش هم وقتی است که مجبوری بخاطر حفظ یکپارچگی مدیریتی در سازمان، در پاسخ به انتقادات دیگران ، از این سیاستهای غلط بصورت تئوریک هم دفاع کنی و در واقع یک جوری توجیه کنی که آنها مطمئن شوند ، سازمان در مسیر اشتباهی پیش نمیرود ؛ این نگرانی که اگر پرسنل هم بفهمند که سازمان دارد در مسیر اشتباه میرود و این سیاستها غلط است، ممکن است بدتر باشد و فرصت اصلاح را از سازمان بگیرد، فشار روحی زیادی را روی فرد وارد میکند و این وضعیتی است که واقعا تحملش سخت است.

امیدوارم تو در چنین جایگاهی قرار نگیری.

بابا