سلام دختر گلم

دیشب که برایت قصه میگفتم یک دفعه گفتی:"بابا میشه 20 هفته مرخصی بگیری؟" من که تعجب کرده بودم بدون نشان دادن تعجبم ، خیلی عادی گفتم:"برای چی بابایی؟" گفتی:"برای اینکه میخوام برام یک اتاقک چوبی بسازی و تویش میز و صندلی بگذاریم تا من تمام کتابهای قصه ای که دارم را ببرم آنجا و بعد بچه های دیگر بیایند و من برایشان مثل تو قصه بگویم، البته نباید آدمهای زیاد باشند فقط 10 نفر، میخواهم یک نفر را هم استخدام کنم که به مردم چایی بدهد"

گفتم:"باشه تا با رییسم صحبت کنم ببینم اینهمه وقت بهم مرخصی میده یا نه"

امشب که آمدم ، منتظرم بودی و خیلی سریع پرسیدی:"بابا رییست چی گفت؟" ، گفتم:"بابایی، رییسم گفت که اگه 20 هفته نرم سر کار ، دیگه به من حقوق نمیده و دیگه پول نداریم تا بتونیم باهاش بریم و چیزهایی که میخواهیم را بخریم."

خلاصه که سر و ته موضوع را مقداری جمع کردم ولی برایم جالب بود که این پیشنهاد را دادی خصوصا با این جزئیات در مورد تعداد آدمها و یا حضور یک نفر برای چایی دادن، نمیدانم باید بگذارم به حساب علاقه های زودگذر و بچگانه یا اینکه نشانه ای است از علاقه واقعیت به اینکار و بهتر است رویش بیشتر وقت بگذارم؟

فعلا منتظر میمانم ببینم نشانه های دیگری هم پیدا میکنم یا نه تا بعد در موردش تصمیم بگیریم.

بابا