سلام دختر گلم

امشب دلم گرفته و خوابم نمیبره، گفتم بیام برات نامه بنویسم، شاید دلم واشه!

امشب میخوام از فکرهای بد برات بگم، فکرهایی که بعضی وقتها مثل خوره می افتند به جان آدم و تا به خودت می آیی ، میبینی که غرق آنها شده ای. خیلی از این فکرهای بد را اصلا نمیشود به زبان آورد، بعضی آنقدر بد هستند که حتی آدم پیش خودش هم شرمنده میشود که این فکرها به ذهنش رسیده اند، اما بعید میدانم گریزی هم از آنها باشد؛ خصوصا اگر آدمی باشی که زیاد فکر کنی و کمی هم سابقه فلسفیدن داشته باشی ، آن وقت مطمئنا همه فکرهایی که به ذهنت میرسد، خوب نخواهد بود و باید با این افکار کنار بیایی؛ مثل من.

این فکرها انواع مختلفی دارند، بعضی نامردی هستند، بعضی کثیفند، بعضی وقیحانه هستند و بعضی هم ناراحت کننده ولی ویژگی اکثرشان این است که شرمنده کننده هستند؛ راستش خیلی دلم میخواهد که تو اصلا از این فکرها نداشته باشی ؛ اما میدانم که نمیشود؛ ولی یک توصیه پدرانه برایت دارم و آنهم اینکه تا وقتی به فکرهایت عمل نکرده ای، راه بازگشت هست و نباید خیلی نگران باشی اما اگر تصمیم گرفتی به آنها عمل کنی، نگران بعدش هم باش و همانطور که به خیالت پروبال داده ای ، به خودت فرصت بده و زود دست به کار نشو و اتفاقات و شرایط بعد از اجرای آن فکرها را هم تجسم کن و ببین ارزش عمل کردن به آنها را دارد یا نه؛ این روشی است که در مورد من جواب میدهد یعنی وقتی بعدش را تصور میکنم معمولا از خیر اجرای آن فکرها میگذرم؛ امیدوارم تو هم راهی برای اینکه به آن فکرها عمل نکنی، پیدا کنی.

خوش بخوابی ؛

بابا